بسم الله الرحمن الرحیم
زیستن در ساحت حیرت همان لحظهای است که انسان بر کرانمندی خود و بیکرانگی هستی آگاه میشود.
رویارویی با مفاهیم بنیادین هستی و درک نسبت میان یگانگی و کثرت، اندیشه را به کرانههای ناشناختهای میکشاند که عقل خطی و محاسباتی در آن ناکام میماند. مواجهه با حقیقت یا امر مقدس، همواره در نوسانی دائمی میان دو ساحت صورت میگیرد: ساحتی که متعالی، فراگیر و دور از دسترس است و ساحتی که در کثرت، پدیدارها و امور ملموس جهان روزمره تجلی مییابد. درک این نوسان، بستر پیدایش حیرت است. حیرت، نه شکستی برای خرد و نه پناهبردن به ناآگاهی، بلکه فراتر رفتن از قالبهای صلب منطقی و رسیدن به نقطهای است که انسان بر محدودیت ادراک خود و بیکرانگی جهان آگاه میشود. تلاش برای محصور کردن حقیقت در تعاریف جزمی یا تبیینهای یکسویه، مفهومِ امر مطلق را به امری مقید و محدود تنزل میدهد. هرگاه تصوری خاص از معنا یا مبدأ هستی، تمامیت حقیقت تلقی شود، نوعی بتپرستی ذهنی شکل میگیرد. در این حالت، انسان شناختی ساختگی از آرمانها و امیال خود را به جای حقیقت مطلق مینشاند و بر پایهی آن، فرمان به نفی دیگران و انحصارطلبی میدهد.
بنیادگرایی دقیقاً در همین نقطه متولد میشود؛ جایی که ایمان مبتنی بر حیرت و اعتراف به ندانستن، جای خود را به ایمانی مبتنی بر قطعیت، تصاحب معرفت و ادعای دانایی مطلق میدهد. قطعیتی که چشم بر گستردگی هستی میبندد، به راحتی میتواند خشم و خشونت را توجیه کند، زیرا هرگونه تفاوت یا کثرت را تهدیدی برای ساختار بسته و جزماندیشانه خود میبیند. برای رهایی از این انسداد، بازگشت به شناختی ضروری است که کثرت را نادیده نگيرد و در عین حال، یگانگی بنیادین را در متن همین کثرتها جستجو کند. امر مقدس نه در نفی جهانِ پدیدارها، بلکه در درون همین تجربههای روزمره، زیباییها، رنجها و روابط انسانی حضور دارد. کثرت چیزها و تفاوت دیدگاهها، نقصی در ساختار جهان یا انحرافی از اصل نیست، بلکه ویژگی ذاتیِ تجلی هستی است. با این حال، انسان به واسطهی کرانمندی خود، توان درک همزمان و منطقیِ این تناقضنما را ندارد. هنگامی که اندیشه میکوشد پیوند میان وحدت و کثرت را کاملاً شفاف و توجیه پذیر سازد، به بنبست میرسد و همین شکستِ سازوکارهای ذهنی، جرقهی حیرت را روشن میکند.
از سوی دیگر، اخلاق و معنویت واقعی در همین ساحتِ حیرت و نوسان شکل میگیرد. زمانی که قطعیتهای خودساخته کنار زده شوند، مواجهه با دیگری نه بر پایهی قضاوت و حذف، بلکه بر اساس شفقت، تواضع و پذیرش کرانمندی خویشتن صورت میگیرد. حضور امر مطلق یا امر مقدس در زندگی انسان، پیامهای صریح، سلب و خشکی برای سرکوب صادر نمیکند؛ بلکه فرآیندی جاری از شدن، پرسشگری و فراروی مداوم از صورتهای ایستاست. معیار راستی و درستیِ زیستِ معنوی، نه در ادعاهای انتزاعی و رفتارهای متعصبانه، بلکه در کاهش رنج دیگران، گشودگی در برابر راز هستی و پذیرش عدم قطعیت در مسیر اندیشه تجلی مییابد. انسان در رویارویی با بیکرانگی جهان و محدودیت خویش، درمییابد که تنها راه مواجهه اصیل با واقعیت، زیستن در ساحت حیرت، رها کردن بتهای ذهنی و حرکت مداوم میان ساحتهای گوناگون هستی است.
انسان ناگزیر است امر مطلق را مقید کند تا توان ارتباط با آن را داشته باشد.
در مواجهه با حقیقت متعالی و امر قدسی، ذهن انسان با دشواری عمیقی روبهرو میشود؛ زیستن در برابر امری که بیکران، بینام و خارج از تمامی تعاریف و قالبهای مفهومی است، فوق توان ادراکی موجودی کرانمند است. هستی در وجه مطلق و تجرد محض خود، نه در قالب مفهومی خاص میگنجد و نه به عنوان یک موضوع عینی شناختی در دسترس قرار میگیرد. اگر امر مطلق کاملاً ناپیدا و دستنیافتنی باقی بماند، هیچ امکانی برای برقراری پیوند، مواجهه یا درک معنا برای انسان پدید نخواهد آمد. از این رو، انسان بر اساس نیاز وجودی خود، ناگزیر میشود امر بیکران را در قالب صورتی محدود، نمادی مشخص، ایده یا آیینی معین درآورد تا بتواند با آن وارد گفتگو و ارتباط شود.
اما ناگزیریِ این فرایند، خطری بنیادین و پارادوکسی عمیق در خود پنهان دارد. به محض آنکه امر مطلق در قالبی مقید، نمادی خاص یا امری تاریخی و انسانی محصور گردد، ذات بیکران و تعالیبخش خود را از دست میدهد. خطر بزرگ هنگامی رخ میدهد که صورتِ مقیدشده و محدود، با خودِ حقیقت مطلق اشتباه گرفته شود. در این نقطه، نماد یا مفهومی که قرار بود صرفاً واسطهای برای اشاره به امر متعالی باشد، خود به موضوع اصلی پرستش و تعصب تبدیل میشود. این همان فرایند شکلگیری بتپرستی در صورتهای گوناگون دینی، فکری و ایدئولوژیک است. انسان برای آویزان شدن به واقعیتی ملموس، تصویری ذهنی یا نمادی مادی میسازد و سپس کل حقیقت را به همان تصویر فرو میکاهد و هر آنچه خارج از آن قالب قرار گیرد را نفی میکند.
برای رهایی از این دام، نوعی هوشیاری و نوسان مداوم میان دو ساحت ضروری است: ساحتِ «تشبیه» که در آن امر قدسی در قالب صورتها، پدیدارها و تجلیاتِ محدود و ملموس نگریسته میشود، و ساحتِ «تنزیه» که در آن هرگونه صورت، صفت و مفهومی از امر مطلق نفی میگردد تا حقیقت از سقوط به یک شیء یا بتِ ذهنی مصون بماند. زیستنِ اصیل در ساحت معنویت و اندیشه، مستلزم آن است که فرد صورتی محدود را صرفاً به عنوان مواجههای موقت و متحرک بپذیرد، اما همواره هراسان و آگاه باشد که حقیقت مطلق فراتر از این قالب قرار دارد و هر لحظه میتواند ساختارهای ساختهشدهی ذهن او را در هم بریزد.
ایمانِ واقعی نه بر پایهی ایستایی در یک صورتِ خادمانه یا ساختاری صلب، بلکه بر پایهی حرکت، شدن و فراروی مداوم قوام مییابد. انسان ناگزیر از صورتسازی و بتسازی است، اما شرافت اندیشه و ایمان در مقاومت و شکستن مداوم این بتها به نام حقیقت بیکران نهفته است. در این نوسانِ بیپایان میان تشبیه و تنزیه است که ذهن دچار حیرت میشود؛ حیرتی که اجازه نمیدهد حقیقت به ابزاری برای خشونت، تعصب و انحصارطلبی بدل شود و راه را برای مواجههای پویا، متواضعانه و ژرف با راز هستی گشوده نگه میدارد.