بسم الله الرحمن الرحیم
انسانی که بایستد، حتی در پاکترین شرایط، میگندد.
آدمی گاهی به جایی میرسد که خیال میکند همین مقدار زندگی، همین موقعیت، همین داشتهها، آخر راه است. حقوقی میگیرد، نقشی دارد، اطرافیانی هستند، شاید حتی اعتباری اجتماعی هم جمع شده باشد. اما زیر این آرامش ظاهری، یک پوسیدگی آرام شکل میگیرد. ایستادن، حتی اگر با آب زلال و هوای پاک همراه باشد، باز هم به گندیدن میرسد. ماندن، قانونش همین است.
مشکل از نداشتن نیست؛ مشکل از قانعشدن است. وقتی انسان خودش را در حد یک وضعیت ثابت تعریف میکند، حرکت از او گرفته میشود. کسی که باور کند همین جایگاه، نهایت ظرفیت اوست، دیگر دلیلی برای برخاستن ندارد. اما اگر بفهمد که فاصلهای هست میان آنچه هست و آنچه میتواند باشد، این فاصله آرامش را به هم میزند و ناآرامی میآفریند. همین ناآرامی، آغاز حرکت است.
حرکت با شنیدن و خواندن و دانستن شروع نمیشود. تا وقتی ضرورت در جان ننشسته باشد، هیچ قدمی ماندگار نخواهد بود. تشنگی را با توضیح علمی نمیشود برطرف کرد. تشنگی باید حس شود تا انسان به دنبال آب برود. اگر فقط بداند که آب نیاز بدن است، اما تشنه نباشد، حرکتی رخ نمیدهد. حرکت از جایی شروع میشود که آدمی خودش بفهمد در جایی که ایستاده، نمیتواند بماند.
بسیاری از تلاشها تقلیدیاند. کسی راهی را میرود چون دیگران گفتهاند درست است، نه چون خودش به ضرورتش رسیده. این حرکتها با اولین مانع فرو میریزند. مثل سنگی که با هلدادن بالا میرود؛ وقتی نیرو تمام شد، سقوط طبیعیاش شروع میشود. اما اگر ریشهای در کار باشد، حرکت بر خلاف جهت هم ممکن میشود. آنچه برای سنگ غیرطبیعی است، برای گیاه اصل زندگی است.
انسانی که ریشه دارد، نمیتواند بایستد. ایستادن برای او خلاف طبیعت است. اگر نایستد، رشد میکند؛ اگر بایستد، پوسیده میشود. به همین خاطر کسانی که حرکت ندارند، ناچارند با تنوعهای مصنوعی خودشان را سرگرم کنند؛ عوضکردن شکل زندگی، تغییر ظاهر، مشغولکردن ذهن. اینها نشانهی نیاز ارضانشدهاند. مثل گرسنهای که چون غذای درست ندارد، به هر چیزی چنگ میزند.
ایستایی فقط رکود نیست؛ خطرناکتر از آن است. رکود میتواند انسان را به جایی برساند که حتی داشتههایش هم علیه او کار کنند. دانایی بدون حرکت، زنجیر میشود. آگاهیای که به عمل نرسد، بار سنگینی است که کمر را میشکند. خیلیها عمرشان را با انبوهی از معلومات میگذرانند، اما چون گامی برنداشتهاند، همان دانستهها به ابزار فرسایش روحشان تبدیل میشود.
حرکت وقتی واقعی میشود که ضرورتش از نفسکشیدن مهمتر شود. تا جایی که انسان حاضر باشد برایش هزینه بدهد، رنج بکشد، حتی از جان بگذرد. راههایی که ارزش رفتن دارند، ساده نیستند. پر از پیچ، درگیری، خطر و دردند. اگر ضرورت حرکت سطحی باشد، انسان در میانه راه میماند. اما اگر این ضرورت در عمق جان ریشه بدواند، عقبنشینی معنا ندارد.
مسئله این نیست که دیگران چه گفتهاند یا چه نوشتهاند. هیچ توضیحی جای این درک را نمیگیرد. هرکس باید خودش بفهمد که ماندن برایش ممکن نیست. باید خودش فاصله را ببیند؛ فاصلهی میان وضعیت موجود و امکانهای فراموششده. تا این فاصله دیده نشود، حرکت فقط ادعاست.
حرکت یک انتخاب تزئینی نیست؛ پاسخ به یک اجبار درونی است. اجبارِ زندهماندن. کسی که حرکت نمیکند، حتی اگر نفس بکشد، زنده نیست. زندگی یعنی رفتن، یعنی عبور، یعنی پشتسرگذاشتن آنچه دیگر کافی نیست. و این فهم، اولین گام جدی در مسیر انسانشدن است.