بسم الله الرحمن الرحیم
چرا باید همیشه صفحه تاریک عاشورا دیده شود، در حالی که نورانیت آن صد برابر بر تاریکیاش میچربد؟
در نگاه به حادثهای بزرگ، گاهی چشم فقط جای زخم را میبیند، در حالی که جان ما به روشناییِ پنهان پشت آن محتاجتر است. جایی که از شدت ظلمت، جنایتهای کمنظیر به چشم میآید، اما اگر پرده را کمی کنار بزنی، نیرویی از جنس شجاعت، بیداری، آزادگی و استقامت دیده میشود؛ نیرویی که نه فقط برای یک قوم، بلکه برای وجدان انسان معنا میآفریند. اینجاست که مفهوم «حماسه» خودش را نشان میدهد؛ نه در فریاد قومیت یا هیجان جنگ، بلکه در ایستادن انسان بر پاهای خودش، در لحظهای که همهچیز میخواهد او را بشکند.
حماسه یعنی شدت و صلابت، یعنی روحی که زیر بار تحقیر نمیرود. گاهی سخن، گاهی رفتار، گاهی حتی خاموشی، میتواند رنگ حماسه بگیرد. همه داستانها مثل هم نیستند؛ بعضی پر از نالهاند، بعضی پر از عشق، بعضی پند و اندرز، و بعضی هم پر از هیجان و مقاومت. و شخصیتها نیز چنیناند: روحهایی که یا در مسیر غنا میچرخند، یا در مسیر شکایت، یا در مسیر مقاومت و صلابت. و همینجاست که جایگاه انسان بزرگی آشکار میشود که تمام وجودش حماسه است، اما نه حماسه قومیت، نه حماسه غرور فردی؛ بلکه حماسهای از جنس انسانیت.
وقتی از این چشم نگاه شود، روشن میشود که آن رخداد بزرگ دو چهره دارد: یکی چهرهای که از آن جنایت، خیانت، ظلم و تاریکی میبارد؛ و دیگر چهرهای که از آن آزادگی، صلابت، محبت، اخلاص و آگاهی میتابد. شکایت از جنایت لازم است، اما کافی نیست. اگر نگاه انسان در همان تاریکی بماند، حقِ آن نور بزرگ ادا نمیشود. اگر فقط سوگ را ببینیم، حقیقت ناقص میماند؛ چون آنچه جان را میسازد، نه فقط آهِ مظلومیت، بلکه قدکشیدنِ روح در دل تاریکی است.
وقتی انسان به روحهای بزرگ نگاه میکند، میبیند آنان همیشه در دلشان موجی از اراده و غیرت جاری است. همین موج است که نادر و اسکندر و امثال آنان را قادر به فتح سرزمینها میکند، اما این کارها همیشه رنگ خودخواهی دارند. قدرتی که برای توسعهی فرد آفریده میشود، نمیتواند مقدس باشد. اما گاهی روحی پیدا میشود که از خودش عبور کرده، نه دنبال توسعهی نام، نه دنبال کشورگشایی، نه دنبال عظمت قومی؛ بلکه هدفش زندهکردن وجدان انسان است، احیای عدالت، و ایستادن در برابر تحقیر.
در چنین روحی، حماسه رنگ دیگری پیدا میکند؛ رنگی که نهتنها جغرافیا را تکان میدهد، بلکه نسخهای برای رشد روح انسانها میشود. اینجاست که شکوه یک ایستادگی معنا پیدا میکند: ایستادگی نه از سر خشم، بلکه از سر محبت و وفاداری نسبت به حقیقت. ایستادگی نه برای منفعت، بلکه برای آنکه انسان به یاد بیاورد چه باید باشد.
وقتی این نگاه شکل بگیرد، روشن میشود چگونه یک انسان، با همه مهربانی، محبت و کرامتش، میتواند آنقدر استوار باشد که تاریخ از او بهعنوان صدای بیداری یاد کند. چنین انسانی وقتی حرکت میکند، حتی اشکهای مردم را هم تبدیل به سرمایه میکند؛ نه بهعنوان نماد ضعف، بلکه بهعنوان نشانهای برای بیداری و بازگشت به خود.
در این مسیر، احساس شخصیت برمیگردد؛ احساس اینکه انسان باید خودش را از زیر بار تحقیر نجات دهد. همین احساس، جامعهای را که در خواب رفته، دوباره زنده میکند. وقتی روحی بزرگ در برابر ظلم بایستد، مردم میفهمند که شخصیتشان فروشی نیست. گاهی یک جمله، یک نگاه یا یک رفتار، کافی است تا ملتی یادش بیاید عزت یعنی چه.
از دل همین روشنایی است که درسهای بزرگ بیرون میآید: اینکه انسان باید برای رضای حقیقت حرکت کند، حتی اگر تاریکی سنگین باشد. اینکه شکایت راه نمیسازد، اما آگاهی میسازد. اینکه محبت و شجاعت، دو بال یک روح بزرگاند. و اینکه گاهی یک ایستادگی، میتواند قرنها وجدان بشر را تکان بدهد.
در این مسیر، چهرههایی از جنس زینب نیز دیده میشود؛ انسانی که در دل مصیبت، احساس شخصیت را زنده نگه میدارد. کسی که با قدرت روح، پیام آزادگی را میبرد، و اجازه نمیدهد حقیقت دفن شود. در نگاه او، انسان باید قامتش را راست نگه دارد؛ حتی اگر زمین لرزیده باشد.
و اینگونه روشن میشود که آن روشنایی بزرگ، فقط یک حادثه تاریخی نیست؛ ادامهی یک مسیر است. مسیری که از دل محبت و عدالت میگذرد و انسان را به یاد ارزش خودش میاندازد.
وقتی روح به حقیقت گره بخورد، حتی اگر دنیا تاریک باشد، خودش به چراغ تبدیل میشود.