بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی مقصد دل گم می‌شود، ابزارها جای معبود می‌نشینند و انسان را از حقیقت دور می‌کنند.

انسان همیشه چیزی را می‌پرستد؛ یا آگاهانه یا ناآگاهانه. اگر دل به حقیقت یگانه نسپارد، به‌طور طبیعی به چیزهای دیگری تکیه می‌کند. این تکیه‌گاه‌ها گاهی قدرت، گاهی پول، گاهی موقعیت اجتماعی و امروز بیش از هر زمان، ابزار و تکنولوژی‌اند. مشکل از جایی شروع می‌شود که ابزار، از جایگاه خدمت خارج می‌شود و کم‌کم به مقصد تبدیل می‌گردد. آن‌وقت دیگر انسان از ابزار استفاده نمی‌کند، بلکه خودش در خدمت ابزار قرار می‌گیرد.

وقتی نگاه توحیدی در زندگی حضور نداشته باشد، انسان به جای آن‌که به حقیقتی واحد و زنده تکیه کند، سراغ چیزهایی می‌رود که فقط نام و ظاهر دارند. این‌ها بیشتر ساخته‌ی خیال و وَهم‌اند تا واقعیت. وَهم، قدرت عجیبی دارد؛ می‌تواند چیزی را که در اصل تهی است، پر و باارزش نشان دهد. همین وَهم است که به ابزار، نقش نجات‌دهنده می‌دهد و انسان را قانع می‌کند که خوشبختی، پیشرفت و معنا در «داشتنِ بیشتر» است.

عقل اما مسیر دیگری را نشان می‌دهد. عقل متوجه حقیقتی می‌شود که بیرون از ذهن وجود دارد و سرچشمه‌ی همه‌ی کمال‌هاست. تفاوت اصلی این‌جاست: وَهم به صورت‌ها دل می‌بندد، عقل به حقیقت. کسی که با وَهم زندگی می‌کند، مدام دنبال چیزهای جدید می‌دود و هیچ‌وقت سیر نمی‌شود. چون چیزی که دنبالش است، واقعیتِ سیرکننده ندارد. اما وقتی عقل و دل به حقیقت متصل شوند، آرامش می‌آید؛ چون مقصد، واقعی و پایدار است.

اگر انسان خدا را به‌عنوان مقصد از زندگی کنار بگذارد، ناچار چیزی دیگر جای او را می‌گیرد. امروز این جایگزین، اغلب تکنولوژی است. در ظاهر گفته می‌شود ابزار فقط وسیله است، اما در عمق روان، ماجرا چیز دیگری است. شخصیت انسان مدرن با ابزار تعریف می‌شود. احساس ارزشمندی، پیشرفت و حتی هویت، به «مدرن‌تر بودن» گره می‌خورد. به همین دلیل، هیچ سطحی از تکنولوژی او را راضی نمی‌کند. چون روح انسان کمال مطلق می‌خواهد و وقتی این میل به سمت ابزار منحرف شود، ابزار هم باید هر روز کامل‌تر شود، بی‌آن‌که هرگز دل را سیر کند.

وقتی ابزار مقصد شد، کارشناسانِ ابزار جای راهبران الهی را می‌گیرند. احترام و اعتماد، از هدایت الهی به مهارت‌های فنی منتقل می‌شود. نتیجه این است که حتی اگر ظاهر دینداری باقی بماند، دل و جهت زندگی چیز دیگری را دنبال می‌کند. انسان به جای آن‌که بپرسد «چطور به حقیقت نزدیک شوم؟» می‌پرسد «چطور به پیشرفته‌ترین ابزار برسم؟» و همین سؤال، جهت زندگی را عوض می‌کند.

دل انسان با چیزی که مقصد خود قرار می‌دهد، یکی می‌شود. اگر مقصد، ابزار باشد، روح با صورت خیالی آن ابزار متحد می‌شود. این اتحاد، تغذیه‌ی واقعی به روح نمی‌دهد. به همین خاطر، بعد از مدتی احساس پوچی، خستگی و بی‌معنایی سراغ انسان می‌آید. نه چون کم دارد، بلکه چون جای اشتباهی را پر کرده است. چیزی که قرار بود وسیله باشد، بارِ معنای زندگی را به دوش گرفته و از عهده‌اش برنیامده.

در مقابل، وقتی مقصد، حقیقت الهی باشد، ابزارها به اندازه‌ی نیاز و در جای درست استفاده می‌شوند. نه ترس از ابزار هست و نه شیفتگی نسبت به آن. ابزار می‌آید تا زندگی را منظم‌تر کند، نه این‌که دل را اشغال کند. در چنین حالتی، انسان می‌پرسد: «این وسیله من را به هدفم نزدیک‌تر می‌کند یا از آن دور؟» اگر نزدیک کند، می‌پذیرد؛ اگر دور کند، کنار می‌گذارد، حتی اگر مدرن‌ترین باشد.

مسئله، بهتر یا بدتر بودن ابزار نیست. مسئله این است که «بهتر برای چه؟». اگر هدف، ساختن زندگی‌ای متصل به حقیقت باشد، همان ابزاری خوب است که این مسیر را هموار کند. اما اگر هدف، خودِ بهتر داشتن باشد، این مسابقه پایانی ندارد. هر بهترِ امروز، فردا کهنه می‌شود و وَهم، انسان را دوباره به دویدن وامی‌دارد.

غفلت اصلی از جایی شروع شد که عبودیت فراموش شد. خدا به‌عنوان خالق پذیرفته شد، اما محور زندگی نشد. انسان خودش را محور قرار داد و همه‌چیز، حتی ابزار، باید در خدمت خواسته‌های او می‌بود. نتیجه این شد که معنویت به حاشیه رفت و پیشرفت فنی، جای رشد حقیقی را گرفت. در چنین فضایی، تولید و مصرفِ بیشتر، نشانه‌ی موفقیت شد، نه عمق، حکمت و فضیلت.

زیبایی هم وقتی از هدف جدا شود، به تجمل تبدیل می‌شود. زیباییِ سالم، جان را به حرکت و شوق می‌آورد، اما وقتی مقصد گم شود، زیبایی فقط وسیله‌ی فخر و نمایش می‌شود. ابزارهای زیبا، به‌جای آن‌که راه را هموار کنند، حجاب می‌شوند. در حالی که زیباییِ حقیقی، انسان را متوجه باطن می‌کند، نه گرفتار ظاهر.

راه نجات، حذف ابزار نیست؛ تغییر نگاه است. تا وقتی مقصد روشن نشود، هر انتخابی می‌تواند انسان را از مسیر دور کند. اما وقتی مقصد، حقیقت یگانه باشد، انتخاب‌ها معنا پیدا می‌کنند. آن‌وقت تکنولوژی نه دشمن است و نه معبود؛ فقط یک وسیله است، در جای خودش.