بسم الله الرحمن الرحیم
عقل با تحلیل واقعیتها به ذات خدا، مطلق، مستقل، قائم به نفس، وحدت و علت وجودی ممکنات بودن پی میبرد
پرسش اساسی در شناخت خدا این است که آیا ذهن انسان اساساً میتواند تصوری از حقیقت الهی داشته باشد یا همه آنچه درباره خدا میفهمد، صرفاً شناخت آثار، افعال و صفات اوست. برای پاسخ، باید میان شناخت کامل حقیقت خدا و داشتن تصوری اجمالی از او تفاوت گذاشت. ناتوانی انسان از احاطه بر کنه ذات الهی لزوماً به معنای ناتوانی مطلق از تصور خدا نیست. انسان میتواند بدون دستیابی به حقیقت کامل یک موجود، از طریق ویژگیها، آثار و لوازم آن، شناختی اجمالی به دست آورد. درباره بسیاری از امور دیگر نیز چنین است؛ انسان حقیقت و ماهیت بسیاری از اشیا و حتی چگونگی نفس و افعال خود را بهطور کامل نمیشناسد، اما همین شناخت اجمالی برای نسبت دادن برخی احکام و اوصاف به آنها کافی است. درباره خدا نیز آگاهی از وجود، آفریدگاری، علم، قدرت، تأثیرگذاری و واجبالوجود بودن، امکان نوعی تصور اجمالی را فراهم میکند.
ذهن انسان در شناخت امور، تنها به تصویرهایی که مستقیماً از محسوسات میگیرد محدود نیست. بخشی از مفاهیم از مواجهه مستقیم با اشیا حاصل میشوند، اما عقل توانایی مقایسه، تحلیل، انتزاع و تجرید نیز دارد. انسان پس از مشاهده موجودات جزئی، ویژگیهای اختصاصی آنها را کنار میگذارد و مفهومی کلی میسازد. برای نمونه، پس از مواجهه با انسانهای مختلف، خصوصیات فردی آنها حذف میشود و مفهوم کلی انسان شکل میگیرد. عقل درباره مفاهیم فلسفی نیز چنین قدرتی دارد؛ با بررسی موجودات، امکان یا وجوب وجود را از آنها انتزاع میکند. بنابراین «ممکنالوجود» و «واجبالوجود» از مفاهیمی هستند که منشأ انتزاع واقعی دارند، هرچند مانند یک شیء محسوس و مستقل در خارج قرار نگرفتهاند.
همین توانایی تجرید، برای فهم چگونگی تصور موجود مطلق اهمیت اساسی دارد. ذهن لازم نیست از همان ابتدا با موجود مطلق و نامحدود مواجه شود تا بتواند معنای اطلاق را بفهمد. عقل میتواند از موجودات مقید و محدود شروع کند، قیدها و محدودیتها را کنار بزند و به مفهوم مطلق برسد. پس اینکه تجربههای عادی انسان همگی با موجودات محدود سروکار دارند، به خودی خود مانع شکلگیری مفهوم موجود مطلق نیست. عقل از محدوده محسوسات فراتر میرود و از طریق تجرید، مفاهیمی را میسازد که مصداق آنها لزوماً مادی یا محدود نیست.
مفهوم خدا نیز از همین جهت میتواند در قالب یک معقول فلسفی فهمیده شود. وقتی از واجبالوجود سخن گفته میشود، مقصود مفهومی نیست که صرفاً ساخته ذهن و بیارتباط با واقعیت خارجی باشد؛ بلکه مفهومی است که عقل با تحلیل واقعیت و نحوه وجود اشیا به آن میرسد. از این راه میتوان بدون ادعای احاطه بر حقیقت ذات الهی، معنایی واقعی از خدا در ذهن داشت. تفاوت مهمی میان «داشتن مفهوم و شناخت اجمالی» و «شناخت کنه و حقیقت کامل» وجود دارد و نباید این دو با یکدیگر خلط شوند.
یکی از راههای عقلی برای چنین تصوری، برهان صدیقین است. در این شیوه، حرکت از معلولهای محسوس به سوی علت نیست، بلکه خود حقیقت وجود مورد توجه قرار میگیرد. عقل با تأمل در وجود درمییابد که واقعیت یا قائم به ذات و واجبالوجود است یا ممکنالوجود؛ و موجود ممکن نیز وابسته به واجب است. از این تحلیل، تصوری از خدا بهعنوان وجود مطلق، مستقل، قائم به ذات، واحد و علت وجودی ممکنات حاصل میشود. بنابراین شناخت اجمالی خدا تنها از راه مشاهده جهان و آثار او شکل نمیگیرد؛ خود تحلیل عقلی حقیقت وجود نیز میتواند راهی برای تصور او باشد.
راه دیگر، ترکیب مشاهده واقعیتهای جهان با داوری عقل است. برخی براهین خداشناسی از دادههای محسوس شروع میکنند، اما نتیجه آنها صرفاً حسی نیست. در برهان حدوث، حادث و ممکن بودن موجودات به ضرورت وجود آفریدگاری فراتر از مرتبه امکان میانجامد. در برهان نظم، نظم موجود در جهان به وجود ناظمی آگاه و قادر راه میبرد و در برهان حرکت نیز وجود مبدأ قدرت و حرکت مورد توجه قرار میگیرد. حاصل مشترک این استدلالها تصوری از خدا بهعنوان موجودی مجرد، واجبالوجود، آفریدگار، ناظم، قادر و عالم است.
راه دیگری نیز از فطرت و علم حضوری میگذرد. در سرشت انسان گرایشهایی وجود دارد که میتوانند علاوه بر دلالت بر وجود خدا، برخی ویژگیهای متعلق خود را نیز آشکار کنند. عشق به کمال مطلق و میل به محبوب کامل نمونهای از این گرایشهاست. بر پایه رابطه تضایف میان عاشق و معشوق، گفته میشود وجود بالفعل عشق به محبوب کامل، از وجود متعلق واقعی آن حکایت میکند. این گرایش صرفاً تصویری مبهم از یک موجود ناشناخته ارائه نمیدهد، بلکه متعلق آن را با وصف کمال و محبوبیت نشان میدهد.
گرایش انسان به پناه بردن به قدرتی مطلق، بهویژه هنگامی که اسباب عادی از کار میافتند و انسان خود را ناتوان مییابد، مسیر دیگری برای شناخت فطری است. متعلق چنین گرایشی یک قدرت محدود در کنار دیگر قدرتها نیست، بلکه قادر مطلقی است که محدودیت اسباب معمول درباره او معنا ندارد. همچنین گرایش فطری به مبدأ یگانه، در شکلگیری تصور خدا بهعنوان حقیقتی واحد نقش دارد. از این منظر، علم حضوری و فطرت تنها راهی برای اثبات یک مبدأ نامعین نیستند، بلکه میتوانند شناختی اجمالی از اوصاف متعلق این گرایشها نیز به انسان بدهند. شناخت حضوری نیز به معنای احاطه بر کنه ذات نیست؛ بلکه شناختی محدود و از وجهی خاص است که میتواند دارای مراتب باشد.
بنابراین ناتوانی عقل و ادراک انسانی از احاطه کامل بر حقیقت نامتناهی خدا، مساوی با تعطیل شناخت نیست. میان دو ادعای «شناخت کامل ذات» و «هیچ تصوری از ذات نداشتن» راه سومی وجود دارد: تصور و معرفت اجمالی. عقل از راه تجرید و تحلیل وجود، حس و عقل از راه آثار و واقعیتهای جهان، و فطرت و علم حضوری از راه گرایشهای درونی، میتوانند ابعادی از چنین معرفتی را فراهم کنند. حاصل این مسیرها شناخت کنه ذات الهی نیست، اما برای آنکه انسان خدا را بهعنوان حقیقتی واقعی، واجب، مستقل، آفریدگار، عالم، قادر، کامل و یکتا تصور کند، زمینه معرفتی فراهم میشود.