بسم الله الرحمن الرحیم
قاعده ۱: «إن الأوصاف قبل العلم بها إخبار كما أن الإخبار بعد العلم بها أوصاف»
هر چیزی پیش از آنکه دانسته شود، یک خبر است و هر خبری پس از آنکه دانسته شد، یک وصف به حساب میآید. برای فهم این موضوع، باید معنی «خبر» را دانست. خبر جملهای است که میتواند راست یا دروغ باشد. این ویژگی (احتمال صدق و کذب) جزو ذات خبر است. اما وصف، خبری است که از قبل معلوم شده باشد. به عبارت سادهتر، «خورشید گرم است» یک خبر است، اما «گرمی خورشید» یک وصف. تفاوت این دو در همین «دانسته شدن» نسبت است. وقتی نسبت را نمیدانیم، با یک خبر روبروییم. وقتی آن را دانستیم، آن نسبت برای ما به یک وصف تبدیل میشود. جالب اینجاست که دانستن یا ندانستن یک چیز، ماهیت آن چیز را عوض نمیکند. آب همیشه از اکسیژن و هیدروژن درست شده، چه ما بدانیم چه ندانیم. اما در مورد وصف و خبر، این «دانسته شدن» تفاوت ایجاد میکند؛ چون در وصف، علم به نسبت، خودش جزئی از ماهیت وصف حساب میشود، در حالی که در خبر، علم به نسبت، بیرون از ماهیت خبر است.
قاعده ۲: (ملاک صدق و کذب)
راستی یک قضیه یعنی نسبت آن با چیزی که در بیرون وجود دارد، جور دربیاید. دروغ هم یعنی همین نسبت جور نباشد. اما ماجرای «نسبت» خودش عجیب است. نسبت در عالم خارج وجود ندارد؛ نمیشود رفت بیرون و چیزی به اسم «نسبت بودن» پیدا کرد. با این حال، خودِ بیرون، ظرف همین نسبت است. این نسبت، یک نوع هستی خاص دارد به نام «وجود رابط». وجود رابط مثل حروف ربط در جمله است که خودشان به تنهایی معنایی ندارند و همیشه در غیر خودشان معنی پیدا میکنند. این نوع هستی هیچ استقلالی ندارد و همیشه به چیز دیگری وابسته است. پس وقتی میگوییم گزارهای «راست» است، یعنی نسبتی که در ذهن ماست با آن چیزی که در بیرون (به عنوان ظرف نسبت) هست، هماهنگی دارد.
قاعده ۳: (حکم به بدیهی بودن مواد سه گانه)
مفاهیمی مثل «ضرورت»، «امکان» و «امتناع» نیاز به تعریف ندارند. هیچ مفهومی را نمیتوان یافت که از اینها روشنتر باشد تا بشود با آنها تعریفشان کرد. این مفاهیم همانند مفهوم «هستی» بدون هیچ واسطهای در ذهن نقش میبندند. حتی خودِ این حکم که «این مفاهیم بدیهی هستند» نیز بدیهی است. هر کسی که معنی زوجیت و عدد چهار را بفهمد، بیدرنگ میداند که زوجیت برای عدد چهار ضروری است و هیچ تردیدی در این باره ندارد. این مفاهیم از سنخ «معقولات ثانیه فلسفی» هستند؛ یعنی مفاهیمی که در ذهن عارض میشوند اما ریشه در عالم واقع دارند.
قاعده ۴: «کل ما کان اعم کان علمنا به اتم»
هر مفهومی که عمومیتر باشد، علم انسان به آن کاملتر و روشنتر است. برای همین، مفهوم «وجود» که از همه چیز عمومیتر است، از همه چیز روشنتر و «اعرف المفاهیم» است. به خاطر همین روشنی است که دیگر نمیشود «وجود» را تعریف کرد؛ چون هر تعریفی نیاز به چیزی روشنتر از خودِ موضوع دارد و هیچ چیز از وجود روشنتر نیست. این قاعده کمک میکند تا بفهمیم چرا فلسفه اولی (متافیزیک) موضوعش «وجود بماهو وجود» است. چون «وجود» کلیترین مفهوم است و عوارض ذاتی آن (مثل وحدت و کثرت، قوه و فعل، علیت و معلولیت) همان مسائل فلسفه هستند.
قاعده ۵: (تصور و تصدیق)
علم یا تصور است یا تصدیق. تصور یعنی یک ادراک ساده بدون هیچ حکمی، مثل تصور کردن «انسان». تصدیق یعنی ادراکی که همراه با حکم است، مثل این که بگوییم «انسان موجود است». حقیقت تصدیق چیزی جز «اذعان و پذیرفتن نسبت» نیست و این یک امر بسیط است، نه مرکب. علم حصولی یعنی این که صورت یک چیز در ذهن حاضر میشود؛ مثل تصویر یک درخت در ذهن. علم حضوری اما یک آگاهی بیواسطه است، مثل این که انسان به وجود خودش آگاه است. این آگاهی ذاتی هیچ وقت از بین نمیرود. هر اندیشهای سه جزء دارد: اندیشنده، خودِ اندیشه، و چیزی که به آن اندیشه شده. اگر اندیشنده در صحنه نباشد، اندیشه معنی ندارد. پس همیشه حضور اندیشنده است که ظهور اندیشه را ممکن میکند. خودِ دکارت گفته «میاندیشم پس هستم» اما غافل است که بدون حضور اندیشنده، هیچ اندیشهای شکل نمیگرفت. این علم حضوری است که همه علوم حصولی را ممکن میسازد.
قاعده ۶: «تخلف المعلول عن العلة التامة محال»
اگر یک علت کامل برای چیزی جمع شده باشد، آن معلول حتماً به وجود میآید و نمیشود که نیاید. این قانون، پایه و اساس همه تفکرهای منطقی و حتی زندگی روزمره است. اگر این قانون نبود، هیچ کاری معنایی نداشت. گر نبودی میل و امید ثمر، کی نشاندی باغبان بیخ شجر؟!
کسی مثل هیوم که میخواست قانون علیت را انکار کند، خودش در همان کار انکارش به این قانون پناه برده. چون انکار کردن یعنی این که «انکار من» علت است برای «به دست نیامدن نتیجه». اساساً هر تجربه و آزمایشی فقط وقتی معتبر است که ما به قانون علیت باور داشته باشیم. کسی که به یک اصل اعتقاد ندارد، از انجام آزمایشش هیچ نتیجهای انتظار نخواهد داشت. تجربه فقط نفس ناطقه را برای فهم کلیات آماده میکند، اما اصل علیت از دل خود عقل میجوشد، نه از تکرار چندتا مشاهده حسی.
قاعده ۷: «کل ممکن زوج ترکیبی»
هر چیز ممکنی، از دو چیز ترکیب شده: یکی ماهیتش، یکی وجودش. یعنی هر چیزی که در عالم میبینیم (به جز خداوند که واجب الوجود است) دو تا روی سکه دارد: یک روی آن «چیستی» یا همان ماهیت است، یک روی دیگرش «هستی» یا همان وجود. ماهیت امکانی بدون وجود سرپا نمیشود و وجود امکانی هم بدون ماهیت، هیچ تعینی پیدا نمیکند. این ترکیب از دل «امکان ذاتی» میآید. یعنی هر چیزی که در ذات خودش نه وجود بر او واجب است و نه عدم، ناچار باید از این دو عنصر تشکیل شده باشد. به همین خاطر است که جز ذات خداوند که بسیط محض است، همه چیز در عالم یک جور دو تایی و ترکیبی است. کثرت و پراکندگی دنیا هم از همین ترکیب نشأت میگیرد. اگر امکان نبود، ترکیبی نبود؛ اگر ترکیب نبود، کثرتی نبود؛ و اگر کثرتی نبود، دنیایی هم که ما میشناسیم اصلاً نبود.
قاعده ۸: «کل معلوم فهو موجود»
هر چیزی که انسان از آن آگاهی پیدا کند، ناچار باید وجود داشته باشد. چطور؟ خواجه نصیر طوسی میگوید: وقتی انسان از چیزی آگاه میشود، به ناچار از هستی آن چیز هم آگاه شده. چون آگاهی یعنی حکایت کردن از یک واقعیت. اگر آن چیز واقعاً وجود نداشته باشد، چه چیزی را دارد حکایت میکند؟ اما یک اشکال معروف اینجا هست: ما خیلی چیزها را میشناسیم که در بیرون وجود ندارند، مثل «شریک برای خدا» یا «اجتماع نقیضین». تکلیف اینها چیست؟ صدرالمتألهین با یک ترفند هوشمندانه این اشکال را حل میکند. او میگوید فرق بگذارید بین «حمل اولی ذاتی» و «حمل شایع صناعی». «معدوم مطلق» به حمل اولی ذاتی، معدوم مطلق است؛ اما به حمل شایع صناعی، یک موجود ذهنی است که در ذهن ما جای دارد و خیلی از احکام بر آن بار میشود. پس آنچه معلوم است، چه در بیرون باشد و چه در ذهن، «موجود» است؛ اما به دو نوع وجود: وجود عینی و وجود ذهنی.
قاعده ۹: «العرض لا یبقی زمانین»
یک عرض (مثل سفیدی یا گرمی) نمیتواند دو تا زمان پشت سر هم به یک شکل باقی بماند؛ بلکه هر لحظه نو میشود. متکلمین خیلی روی این قاعده پافشاری میکردند، اما فلاسفه قبولش ندارند مگر در موارد خاص مثل صداها. چرا متکلمین این را میگفتند؟ برای اینکه از یه مشکل بزرگ فرار کنند. آنها میگفتند ملاک نیازمندی یک چیز به علت، «حدوث» است (تازه به وجود آمدن)، نه «امکان». اما اگر اینطور باشد، وقتی چیزی به وجود آمد دیگر نیازی به علت ندارد. پس عالم بعد از آفریده شدن، به خدا نیازی ندارد! برای فرار از این حرف، گفتند جواهر عالم برای باقی ماندن به اعراض نیاز دارند و اعراض هم هر لحظه نو میشوند و به خالق نیاز دارند. ولی اشکال کار اینجاست: عرض یعنی چیزی که برای بودنش نیاز به موضوع دارد. حالا چطور میشود که خودِ این «نیازمند» شرط بقای «جوهر» باشد؟ این یعنی جوهر شرط وجود خودش است؛ یعنی توقف شیء بر نفس خودش که محال است.
قاعده ۱۰: «کل جسم بسیط فشکله الطبیعی کروی»
هر جسم ساده و بسیطی، شکل طبیعی اش کروی است. دلیلش این است که طبیعت که بسیط و یکدست است، جز یک کار نمیتواند بکند. آن هم یک کار یکنواخت در همه جای ماده. هر کاری که یکنواخت انجام بشود، شکلش کروی میشود. آب باران که به صورت قطره درمیآید، کروی است. نور خورشید که از هر طرف یکسان میتابد، کروی است. اگر طبیعت یک ماده بخواهد به شکل دیگری دربیاید، باید یک نیروی خارجی از بیرون به آن فشار بیاورد و آن را از حالت طبیعی خودش خارج کند.