بسم الله الرحمن الرحیم
ولایت یعنی سرپرستی آگاهانهای که انسان را از بند هواها آزاد میکند و او را به حرکت بر اساس حق میرساند.
ولایت چیزی فراتر از محبت، دوستی یا حتی شیفتگی قلبی است. خیلیها علی را دوست دارند؛ حتی کسانی که با او همراه نیستند. چون در او ترکیبی شگفتانگیز از علم و عشق، قدرت و تواضع، حریت و عبودیت، شبزندهداری و فریاد روز، شمشیر و تدبیر، نرمش و استقامت دیده میشود. این عظمت، دلها را میگیرد، حتی دلِ مخالفان را. اما ولایت، فقط دوست داشتن نیست.
ولایت یعنی سرپرستی را پذیرفتن. یعنی پذیرفتن اینکه حاکم درون انسان، نه هوس باشد، نه حرف مردم، نه جلوههای دنیا؛ بلکه حق باشد. یعنی بریدن از فرمانبرداری هواها و سپردن دل و عمل به کسی که آزاد از غیر حق است و آگاه به راه. در این معنا، ولایت ادامه توحید است؛ توحیدی که هم در درون انسان جریان دارد، هم در جامعه و هم در هستی.
وقتی انسان به توحید میرسد، دیگر چیزی جز وظیفه او را حرکت نمیدهد. نه قدرت، نه ثروت، نه ترس، نه طمع. در درونش بتها میشکنند، در جامعه طاغوتها کنار میروند و در هستی، غیر خدا از جایگاه خدایی میافتد. چنین انسانی فروتن در برابر مؤمنان است و استوار در برابر کافران؛ نرم در جای نرمش و سخت در جای ایستادگی.
ولایت یعنی تنها یک سرپرست داشتن. یعنی انسان به این فهم برسد که کسی هست که بیش از خودش، به او علاقه دارد؛ کسی که مصالح او را بهتر از خودش میشناسد. در این نقطه، اطاعت معنا پیدا میکند. نه اطاعت کور، بلکه اطاعتی که از شناخت میآید. اطاعتی که ریشهاش آگاهی و اعتماد است.
وقتی انسانی به این مرحله برسد، دیگر موجها او را با خود نمیبرند. حرفها، فحشها، تشویقها و جلوهها در او طوفان نمیکنند. چون فرمان از جای دیگری میرسد. دستور حق، از هر زبانی که بلند شود، برایش معیار است. چنین انسانی آزاد است؛ آزاد از اسارت غرایز و نگاهها.
در این معنا، پیامبر به ولایت میرسد؛ چون از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است. علی هم به ولایت میرسد؛ چون همان اولویت و همان سرپرستی را دارد. این ولایت، محصول عصمت، آگاهی و آزادی است. روحی که به این آزادی رسیده، نگاهش، سکوتش و اشارهاش در دلهای آماده حرکت میآفریند.
نمونه روشن این معنا، مالک است. کسی که سالها جنگیده، رنج کشیده، تا آستانه پیروزی نهایی پیش رفته و درست در لحظهای که همهچیز مهیاست، فرمان بازگشت میرسد. بازگشت در آن لحظه، از مرگ سختتر است. مخالفت با یک هوس یا یک حرف، خیلیها را میشکند؛ اما گذشتن از تمام افتخارها، نگاهها و پیروزیها، کار هر کسی نیست.
مالک میگذرد. نه چون ضعیف است، بلکه چون به جایی رسیده که این جلوهها در چشمش کوچکاند. چون حاکم درونش دیگر هوس نیست. چون فهمیده سرپرست او، بیش از خودش به او آگاه است و بیش از خودش به نفع او میاندیشد. پس جای درنگ نمیماند. اطاعت، عین عقل میشود و سرکشی، عین حماقت.
اینجاست که روشن میشود ولایت، فقط ادعا نیست. خیلیها شعر میگویند، کتاب مینویسند و تمجید میکنند، اما محرک درونشان چیز دیگری است. عاطفه یا علاقه کافی نیست. ولایت آنجاست که فرمانِ ولی، معیار حرکت باشد؛ حتی وقتی برخلاف خواست دل است.
در این مسیر، انسان از سطح غریزه بالاتر میآید و در سطح وظیفه زندگی میکند. دیگر نشستن و برخاستن، دوست داشتن و دشمن داشتن، رفتن و ماندن، همه تحت نظارت این سرپرستی قرار میگیرد. چون انسان دریافته که این سرپرست، نه تنها خیانت نمیکند، بلکه راه را بهتر میشناسد.
ولایت، رسیدن به این اطمینان است؛ اطمینانی که انسان را از تزلزل نجات میدهد و او را یکپارچه میکند. در این نقطه، زندگی معنا میگیرد، مرگ معنا پیدا میکند و حرکت، جهتدار میشود.