بسم الله الرحمن الرحیم
آغاز هجرت عظیم
آه از سرخی شفقی که روز را به شب می رساند؛ شفق عاشورا با خون فرزندان رسول خدا رنگ گرفته است.

نیم قرن از حجه الوداع نگذشته بود که منبر رسول خدا به اریکه‌ای تبدیل شد که بوزینگان بر آن بالا و پایین می‌رفتند. روز به شب رسیده بود و شب قرار بود با شفق عاشورا به روز برسد. امام حسن مجتبی با زهری به شهادت رسید که از انبان دغل‌بازی معاویه بیرون آمده بود. چشمه‌ها کور شده بودند و آینه‌ها را غبار گرفته بود. بادهای مسموم نهال‌ها را شکسته بودند و شکوفه‌ها را ریخته بودند. آفتاب پشت ابرهای سیاه پنهان شده بود و دشت، جولانگاه گرگ‌های گرسنه‌ای شده بود که رمه را بی‌چوپان یافته بودند.

ظاهرگرایان از کعبه نیز تنها سنگ‌هایش را می‌پرستیدند. تمامیت دین به امامت است، اما امام تنها مانده بود و فرزندان امیه از کرسی خلافت انسان کامل، تختی برای پادشاهی خود ساخته بودند. آتش جاهلیت که زیر خاکستر ظواهر پنهان مانده بود، بار دیگر زبانه کشید. جسم بی‌روح جمعه و جماعت، همه آن چیزی بود که از حقیقت دین برجای مانده بود. عدالت که باطن شریعت است و زمین و زمان بدان پابرجاست، گوشه انزوا گرفته بود. در شهر کوران، خورشید را دشنام می‌دهند و تاریکی را پرستش می‌کنند. آنگاه که دنیاپرستان کور والی حکومت اسلام شوند، کار بدینجا می‌رسد که در مساجد، در تعقیب فرایض، علی را دشنام می‌دهند. نام محمد را بر مأذنه‌ها می‌برند، اما جان او را که علی است دشنام می‌دهند.

جاهلیت ریشه در درون دارد. اگر آن مشرک بت‌پرست که در درون آدمی است ایمان نیاورد، چه سود که بر زبان لا اله الا الله براند؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها می‌کند و خانه کعبه را عوض از صنمی سنگی می‌گیرد که روزی پنج بار در برابرشان خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف کند. آیا فرزندان ابوسفیان که به حقیقت ایمان نیاورده بودند، همواره فرصتی می‌جستند که انتقام بدر را از تیره بنی هاشم بازستانند؟ اگر چنین باشد، چه زود آن فرصت به دست آمد.

معاویه که این رجعت انفسی را با عقل شیطانی خود به خوبی دریافته بود، آنچه را که در نهان داشت آشکار کرد و یزید را به جانشینی خود برگزید. از کاخ کاهگلی پیامبر اکرم تا کاخ سبز معاویه، از دنیا تا آخرت فاصله بود. با این همه، اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستین در سقیفه بنی ساعده، این بدعت تازه پدید نمی‌آمد، کار هرگز بدانجا نمی‌رسید که خورشید تاریخ در شفق سرخ عاشورا غروب کند و خون خدا بریزد. اما دل به تقدیر بسپار که رسم جهان این است. ساحل را دیده‌ای که چگونه در آینه آب وارونه منعکس یافته است؟ سر آنکه دهر بر مراد سفلگان می‌چرخد این است که دنیا وارونه آخرت است.

مروان بن حکم که پیامبر خدا درباره پدرش فرموده بود «لعنت خدا بر تو و بر آن که در صلب توست»، اکنون به امر معاویه از مردم مدینه برای یزید بیعت می‌گرفت. مروان به دروغ می‌گفت «معاویه در این کار بر سنت ابوبکر رفته است.» تنها کسی که در مسجد مدینه فریاد اعتراض سر داد، عبدالرحمن بن ابی‌بکر بود که گفت «دروغ می‌گویی! ابوبکر فرزندان و خویشاوندان خود را کنار گذاشت و مردی از بنی عدی را به زمامداری مسلمانان برگزید.» مروان چه جوابی داشت؟ نویسنده‌ای که این سخن را نقل کرده نوشته است: در آن روز چهل سال از مرگ ابوبکر می‌گذشت و مردمی که مروان برای آنان سخن می‌گفت یا به دنیا نیامده بودند یا کودکانی نوخاسته بودند که چیزی به خاطر نداشتند.

نیمی از اصحاب پیامبر که هنوز زنده بودند، ظهور و سقوط خلافت‌های سه‌گانه را از نزدیک دیده بودند. آنان به خوبی می‌دانستند که خلافت امتیازی موروثی نیست که از پدر به فرزند ارشد انتقال یابد. اما غبار غفلت بر همه چیز فرو نشسته بود و رفته رفته یاد خورشید نیز از خاطره‌ها می‌رفت. اکثریت کامل مردم سال شصت و یکم هجری کسانی بودند که در دوره عثمان به دنیا آمده و در پایان عهد علی رشد یافته بودند. آنان حتی از تاریخچه زمامداری معاویه در دمشق خاطره‌ای روشن نداشتند. پنجاه ساله‌های آن نسل، پیغمبر را ندیده بودند و شصت ساله‌ها هنگام مرگ وی ده ساله بودند. آنان که پیامبر را دیده بودند، چند تنی بیشتر باقی نمانده بودند.

یک سال پیش از مرگ معاویه، حسین بن علی در ایام حج، همه بنی‌هاشم و اصحاب رسول خدا را در سرزمین مینی گرد آورد. دویست نفر از اصحاب رسول خدا که هنوز حیات داشتند و پانصد نفر از تابعین گرد آمدند. حسین در میان آنان برپا خاست و پس از حمد و ثنای خدا فرمود: «این طاغی با ما و شیعیان ما آن کرد که شما دیده‌اید. اینک من با شما سخنی دارم. از شما می‌خواهم که این سخن را به شهرهای خویش بازبرید و در میان قبایل و عشایر بازگو کنید، که من می‌ترسم این امر فراموش شود و حق از میان برود.» آنگاه همه آیاتی را که در شأن اهل بیت نازل شده بود فرو خواند و تفسیر کرد و از گفتار رسول خدا نیز آنچه در شأن ایشان بود سخنی فرو نگذاشت. صحابه می‌گفتند «آری، ما این همه را شنیده‌ایم و بر آن شهادت می‌دهیم.» و تابعین نیز می‌گفتند «ما این سخنان را از صحابه‌ای که مورد وثوق ما بوده‌اند شنیده‌ایم.»

یک سال بعد معاویه مرد و یزید سلطنت خویش را از مردم بیعت گرفت.