بسم الله الرحمن الرحیم
ما گردیدیم در صد عزّ و ناز / ما در خویش را یابید باز
فنآوری که خود انسان ساخته، حالا به فرهنگ بشری آسیب میزند و محیط طبیعی را نابود میکند. انسان متجدد، درست مثل آن کسی که روحش را به شیطان فروخت تا بر طبیعت مسلط شود، حالا دارد دست خودش را در آتشی که خودش افروخته میسوزاند. تسلط بر طبیعت به خفقان آن انجامیده و این مسیر نه فقط مرگ طبیعت، بلکه خودکشی تمدن را در پی دارد. گذشته از این، انسان حقیقتاً فراموش کرده که کیست. او در حاشیه دایره وجودش زندگی میکند و همه چیز را از حاشیه مینگرد، بیآنکه به مرکز و محور اصلی توجهی داشته باشد.
انسان متجدد علم را بر پایه عقل استدلالی و دادههای حسی بنا کرده، اما موفقیت این علم چنان عظیم بود که الگوی همه علوم دیگر شد. علوم انسانی به علوم اجتماعی کمینگر تبدیل شدند و آن شهود عمیقی که انسانشناسان سنتی درباره طبیعت بشر داشتند، از دست رفت. پزشک‑جادوگران قبایل آفریقایی درباره ذات انسان بیشتر میدانستند تا رفتارگرایان امروزی. اشتباه کلاسیک تمدن جدید این است که انباشت کمّی اطلاعات را به جای راهیابی کیفی به معنای باطنی چیزها میگذارد.
در مابعدالطبیعه اسلامی، خداوند هم «اول» و «آخر» است و هم «ظاهر» و «باطن». او هم مرکز است و هم محیط. انسان دیندار خدا را باطن میداند. انسان بیدین فقط ظاهر را میبیند، اما نمیداند که حتی ظاهر هم جلوهای از مرکز است. حکیم اما خدا را هم ظاهر میداند و هم باطن. او میتواند معرفت پارهپاره را به مرکز ربط دهد، چون از پیش به باطن راه یافته است. بدون آن آگاهی پیشین، شناخت ظاهری همیشه همان پارهپاره میماند.
انسان غربی در جهانی زندگی میکند که به ندرت به انسانهایی برمیخورد که در لایههای ژرفتر وجودشان زندگی میکنند. شناخت پارهپاره از رفتار بشر میتواند مفید باشد، اگر مبتنی بر مشاهده انسان سنتی باشد، یعنی کسی که در جهانی با مرکز به سر میبرد. معرفت علمی به تنهایی نمیتواند به ذات انسان دست یابد. در حدیث معروف آمده: «هر که خود را شناخت، پروردگارش را شناخت». اما عکس آن هم صادق است: آدمی فقط در پرتو نور خدا میتواند خود را کامل بشناسد.
مسأله «عینیت» علمی نیز باید با احتیاط نگریسته شود. علم جدید در حوزه انسانپژوهی حجم عظیمی از اطلاعات گرد آورده، اما درباره خود انسان اطلاعات اندکی دارد. تصوّر نادرست «تکامل» نیز مزید بر علت شد و رابطه بالقوه مثبت این اطلاعات را با فهم جنبه ثابت ماهیت انسان تقریباً ناممکن ساخت. دانشمندان فقط برای مطالعه تغییر تربیت میشوند، در حالی که امور ثابت را بیاهمیت میانگارند.
تنها تغییری که واقعاً در حال وقوع است، بیگانگی هرچه بیشتر انسان از طبیعت ثابت خویش است. اما همین تغییر هم با روشهای علمی «عینی» قابل مطالعه نیست. قرآن از «فطرت» سخن میگوید، همان طبیعت اولیه و ثابت بشر که باید به آن بازگشت. شناخت ذاتی انسان فقط با «چشم دل» ممکن است، با همان عقل شهودی که هم در مرکز وجود بشر است و هم تمام مراتب دیگر وجود او را در بر میگیرد. عقل استدلالی به تنهایی هرگز نمیتواند به ذات دست یابد.
آنچه انسان معاصر نیاز دارد، پیامی از مرکز است که طوقه را در ارتباط با مرکز تعریف کند. این پیام هنوز در سنتهای شرقی مانند اسلام زنده است. این پیام انسان را دعوت میکند تا خود را بشناسد و به آن بارقه سرمدیت که در درون دارد واقف شود. در هر انسانی ستارهای افولناپذیر هست. کسی که این ستاره را در درون خود متبلور ساخته باشد، هم با خودش و هم با عالم در آشتی است.