بسم الله الرحمن الرحیم
«اسلام دینی زنده است که جاودانگیاش در هماهنگی با نیازهای متغیّر بشر است».
من از اینجا آغاز میکنم که هر دینی اگر نتواند با تحولات زندگی بشر هماهنگ شود، محکوم به کهنگی و انزواست. پرسش این است: آیا اسلام، با گذشت قرنها، هنوز میتواند پاسخگوی نیازهای انسان امروز باشد؟ گروهی گمان میکنند که دین، مربوط به دوران نادانی بشر بوده و با رشد علم و تمدن، کارکرد خود را از دست داده است. اما من برعکس معتقدم که اسلام، دینی است جاودانه و زنده، که اصولش با فطرت انسان در پیوند است و از این رو، در هیچ زمانی بیثمر نمیماند.
اسلام، میان «ثبات در ارزشها» و «تغییر در شرایط» پیوندی عمیق برقرار کرده است. ارزشهایی مانند عدالت، آزادی، ایمان، معنویت و کرامت انسان، ارزشهاییاند که به ذات انسان وابستهاند و هرگز کهنه نمیشوند. اما شکل تحقق آنها در جامعه، با پیشرفت علم، صنعت و روابط انسانی تغییر میکند. راز جاودانگی اسلام همین است که اصولی الهی دارد ولی به عقل بشر آزادی میدهد تا آن اصول را در قالبهای تازه و متناسب با زمان به اجرا درآورد.
اسلام دین عقل و تعقل است. قرآن بارها انسان را به تفکر و تدبر فراخوانده و از تقلید کورکورانه نهی کرده است. در منطق اسلام، عقل نه در برابر وحی، بلکه در کنار آن است؛ عقل چراغ فهم وحی است و وحی جهتدهندهی عقل. از این رو، اسلام نه با علم دشمن است، نه با پیشرفت، بلکه به علم و تجربهی انسانی میدان میدهد، تا در محدودهی اصول الهی، انسان راه درست را بیابد.
در هر جامعهای، دو خطر بزرگ دین را تهدید میکند: تحجر از یک سو، و خودباختگی از سوی دیگر. متحجر کسی است که گمان میکند چون دین از خداست، نباید به مقتضیات زمان توجه کرد؛ او صورت دین را نگه میدارد و روح آن را از بین میبرد. در مقابل، خودباخته کسی است که در برابر تمدن غرب سر تسلیم فرود میآورد و میخواهد همهی اصول دینی را بهنام تجدد کنار بگذارد. اسلام راه سومی دارد: نه جمود و نه انحلال، بلکه اجتهاد یعنی کوشش برای فهم تازهی دین در هر زمان، با حفظ روح ثابت آن.
وقتی من از «اسلام زنده» سخن میگویم، مقصودم همین قدرت درونی دین برای نوسازی است. اسلام به جامعه میآموزد که میتوان در عین وفاداری به حقیقت، روشها را نو کرد. برای مثال، اصل عدالت اقتصادی در اسلام ثابت است، اما ابزارهای تحقق آن، از زکات و خمس تا نظامهای مدرن مالی، میتواند متناسب با شرایط روز دگرگون شود. یا در سیاست، اصل شورا و مسئولیت اجتماعی همیشگی است، اما شکل حکومت میتواند بر پایهی تجربهی بشری تکامل یابد.
جاودانگی اسلام در این است که انسان را در مسیر رشد عقلانی قرار میدهد، نه در مسیر وابستگی. تمدن غرب در ظاهر پیشرفت کرده، اما چون از معنویت جدا شده، دروناً تهی است. در حالیکه اسلام میان علم و ایمان، جسم و روح، دنیا و آخرت پیوند برقرار میکند. در منطق اسلام، دنیا مزرعهی آخرت است؛ علم بدون ایمان همانقدر خطرناک است که ایمان بدون علم ناتوان.
من معتقدم اگر مسلمان امروز بخواهد اسلام را درک کند، باید هم به عمق قرآن و سنت رجوع کند و هم واقعیت زمان خود را بشناسد. اسلام نهتنها به انسان اجازهی فهم زمانه را میدهد، بلکه او را بدان موظف میکند. پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «العالم بزمانه لا تهجم علیه اللوابس» آنکه زمان خود را بشناسد، گرفتار سردرگمی نمیشود. این یعنی شناخت زمان، بخشی از دینداری است.
پس سخن من این است که اسلام، دینی است که برای همهی زمانها آمده، نه برای یک عصر خاص. اسلام در ذات خود حقیقتی جاودانه دارد که به انسان میآموزد چگونه در گذر تاریخ، در میان دگرگونیها، به حقیقت پایدار وفادار بماند. این دین آمده است تا هم عقل را به کار گیرد و هم دل را بیدار کند؛ هم به انسان قدرت تفکر دهد و هم او را از غرور و غفلت باز دارد.
اسلام نمیخواهد انسان را در گذشته زندانی کند، بلکه میخواهد از گذشته چراغی بسازد برای آینده. و آنگاه که امت اسلامی این حقیقت را درک کند، دیگر در برابر پیشرفتها احساس ضعف نخواهد کرد، زیرا میداند دینش، خود سرچشمهی پیشرفت است.
بنابراین، پاسخ اسلام به نیازهای زمان، نه در تغییر اصول، بلکه در زنده نگهداشتن روح اجتهاد، عقلانیت و مسئولیت انسانی است. دین زنده، دینی است که انسان را زنده نگاه دارد؛ و اسلام چنین دینی است.