بسم الله الرحمن الرحیم
قرآن چون خداوند سبحان بیپایان و نور و تبیان کل شیء است
قرآن کتابی بیپایان است، همانگونه که خداوند بیپایان است. هر اثری نشاندهنده دارایی مؤثر خود است، پس کتاب خداوند نیز خارج از هر حد و شمارشی است. اگر همه دریاها مرکب شوند و همه درختان قلم، کلمات خداوند پایان نمیپذیرد. همانطور که خداوند نور هر چیزی است و هر چیز به او شناخته میشود، کتاب او نیز نور و روشنگر همه چیز است. هیچ چیزی نیست مگر اینکه قرآن بیانگر آن است، ولی قرآن در دست انسان، زبانی برای فهم این بیانِ بیپایان میخواهد.
قرآن کریم بدون آنکه هیچ اصطلاحی از فنون علوم را به کار برده باشد، به صورت طبیعی و سیاق عادی عربیِ روشن سخن گفته است. با این حال، در مقام تحدی (به چالش کشیدن برای آوردن نظیر آن) میفرماید: اگر انس و جن پشت به پشت هم بدهند تا مانند این قرآن را بیاورند، هرگز نمیتوانند. سپس تخفیف داده و میگوید اگر میگویید آن را به خدا افترا بسته، شما هم ده سوره مانند آن – از روی افترا – بیاورید. باز هم برای آسانتر کردن، میفرماید اگر در شک هستید، یک سوره مانند آن بیاورید؛ حتی سورهای کوتاه مانند «اخلاص» یا «کوثر».
قرآن به همین شکل طبیعی نازل شده تا هم نادان و هم دانشمند، هم روستایی و هم شهری، هر کس به اندازه خود از این سفره الهی بهره ببرد. همانطور که خداوند اوقات نماز را با نشانههای طبیعی مانند سپیده صبح و زوال خورشید مشخص کرده که برای همه قابل تشخیص است، قرآن را نیز به زبان عادی نازل فرموده تا هیچکس بیطعام نماند.
مسائل ریاضی مربوط به «ظل» (مماس یا تانژانت) از مسجد مدینه بیرون آمد. عمل پیامبر در بنای دیوار مسجد مدینه، الگویی برای استنباط و اختراع علم «ظل» شد. دیوار غربی مسجد را درست بر خط نصفالنهار (شمالی-جنوبی) بنا کردند و بلندی آن را به اندازه قامت انسان قرار دادند. این دیوار هنگام ظهر سایه نداشت. وقتی خورشید زوال میکرد، سایه از طرف شرقی دیوار پیدا میشد و آن را علامت وقت نماز ظهر قرار دادند. وقتی سایه به اندازه بلندی دیوار (قامت انسان) میرسید، هنگام نماز عصر بود. ابوالوفاء بوزجانی، ریاضیدان بزرگ اسلامی، از همین دستور پیامبر استفاده کرد و دریافت که فاصله ظهر تا غروب به دو نیمه تقسیم شده؛ نیمه اول تا رسیدن سایه به اندازه شاخص، و نیمه دوم تا غروب. وقتی سایه با قامت مساوی شد، زاویه خورشید چهل و پنج درجه میشود که نصف نود درجه است. به همین دلیل، ریاضیدانان مسلمان این خط را «ظل» نامیدند و اروپاییان بعدها آن را «تانژانت» خواندند، بدون اینکه ریشه آن را بدانند. پس علم «ظل» از مسجد مدینه بیرون آمد و به دست ابوالوفاء به همه جهان منتشر گشت.
در این میان، اصل مطلب این است که قرآن به صورت طبیعی و فطری نازل شده تا کسی بیبهره نماند. اصطلاحات فنی علوم، گاهی خود حجاب قلب میشوند. اگر این اصطلاحات انباشته و متراکم، خود هدف اصلی شوند، انسان را از حقیقت دور میکنند. عارف کسی است که خدا را برای خودش میخواهد، نه برای چیز دیگر. هر کس عرفان را برای عرفان برگزیند، در واقع دوبینی کرده است. علم حقیقی، نوری است که خدا در قلب هر که بخواهد میافکند. اما اصطلاحات بیروح، که با عشق و سوز همراه نیستند، جز خسارت چیزی به بار نمیآورند.
قرآن، عرفان و برهان از هم جدایی ندارند. خود قرآن، فهم حقایقش را گاهی به دانشمندان، گاهی به خردمندان و گاهی به صاحبدلان نسبت میدهد. هر کس بهرهاش از علوم بیشتر باشد، نصیبش از قرآن بیشتر است. قرآن کتاب عقل و علم و فکر است. شرع و عقل در همه مسائل با هم متطابقند. چه بد است فلسفهای که قوانینش با کتاب و سنت مطابق نباشد. حکمت با شرایع حقه الهی مخالف نیست؛ مقصود هر دو یکی است: معرفت خدا و صفات و افعال او. فقط کسی قائل به اختلاف آنهاست که توانایی تطبیق خطابات شرعی را بر براهین حکمی ندارد. برهان حقیقی با شهود کشفی مخالفت ندارد؛ بلکه مرتبه مکاشفه در افاده یقین، فوق مرتبه براهین است. برهان، راه مشاهده است برای چیزهایی که سبب دارند. اگر عارفان را با برهان تکذیب کنی، آنان تو را با مشاهده تکذیب میکنند. برهان حقیقی هرگز مخالف شهود کشفی نیست.
تحصیل معرفت یا با برهان نظری است یا با عیان کشفی. طریق نظری از خلل خالی نیست. کسی که عادت کرده بدون دلیل تصدیق کند، از فطرت انسانی بیرون رفته است.