بسم الله الرحمن الرحیم
خدا خطاب به فرشتگان گفت: من میخواهم در زمین جانشینی برای خودم بیافرینم.
اولین چیزی که خدا درباره انسان گفت این بود که او را جانشین خودش روی زمین میکند. یعنی رسالت انسان از همان لحظه اول روشن شده: باید کار خدایی را روی زمین انجام بدهد. فرشتگان اعتراض کردند که دوباره میخواهی موجودی بیافرینی که خون میریزد و فساد میکند؟ اما خدا گفت من چیزی میدانم که شما نمیدانید.
خدا برای ساختن انسان از پستترین ماده روی زمین شروع کرد. در قرآن سه جا آمده که انسان از چه آفریده شده: از گِل رسوبی خشک، از لَجن بدبو، از گِل سیاه. بعد در آن لَجن از روح خودش دمید. یعنی انسان از پایینترین و بالاترین چیز ممکن ساخته شده. یک بعدش میل به لجن دارد، به راحتطلبی، به توقف و تهنشینی. بعد دیگرش میل به خدا دارد، به تعالی، به بالا رفتن بیپایان. این دو قطب متضاد همیشه درون انسان در جنگند. فرشتهها از جنس نور بودن اما این موجود دو قطبی اینقدر عظمت داشت که خدا به همه فرشتهها فرمان داد در مقابلش سجده کنند. چرا؟ چون انسان چیزهایی را میدانست که فرشتهها نمیدانستند. خدا اسماء را به او آموخت. فضیلت انسان علمی بود، نه نژادی.
بعد از آن، خدا امانتی را به آسمانها و زمین و کوهها عرضه کرد. همه ترسیدند و نپذیرفتند. اما انسان آن امانت را قبول کرد. آن امانت چیست؟ اراده و اختیار. انسان تنها موجودی است که میتواند برخلاف سرشت خودش عمل کند. حیوان نمیتواند دو روز روزه بگیرد، گیاه نمیتواند از غصه خودکشی کند، هیچ حیوانی نمیتواند برخلاف نیاز طبیعیاش تصمیم بگیرد. اما انسان میتواند برخلاف گرسنگی، برخلاف ترس، برخلاف سود شخصی، حتی برخلاف غریزه حفظ جانش عمل کند. این اراده است که او را شبیه خدا کرده. خدا از روح خود در انسان دمید، پس انسان خویشاوند خداست در زمین. نه اینکه خدا بشود، اما میتواند مثل خدا انتخاب کند، تصمیم بگیرد، خوب باشد یا بد، لجنی باشد یا خدایی.
همه انسانها از یک سرشت آفریده شدهاند. در قرآن نیامده که زن از دنده چپ مرد خلق شده. آن کلمه «دنده» ترجمه غلطی است. کلمه اصلی به معنی «سرشت» است. یعنی زن و مرد از یک خمیره و یک حقیقت آفریده شدهاند. هیچ برتری ذاتی یکی بر دیگری وجود ندارد. فرشتهها که از جنس نور بودند باید به این موجود دو قطبی سجده میکردند.
انسان در فاصله لجن و خدا قرار دارد. او میتواند قطب پستی را انتخاب کند یا قطب تعالی را. همین انتخاب است که مسئولیت میآورد. انسان نه تنها مسئول سرنوشت خودش است، بلکه مسئول انجام رسالت خدا در زمین هم هست. او امانتدار خداست. او است که اسماء را آموخته، یعنی میتواند همه حقایق عالم را بفهمد. این خودش بزرگترین مسئولیت را میآورد: باید جامعه را خودش بسازد، سرنوشت خودش را خودش رقم بزند.
اما تاریخ نشان داده که انسان همیشه این دو بعدش را نشناخته. یا فقط به طرف دنیا رفته یا فقط به طرف آخرت. چین یکبار دنیاگرا بود، لائوتسو آمد و آنقدر به آخرتگرایی کشاند که همه راهب شدند. بعد کنفوسیوس آمد و دوباره به دنیا برگرداند. هند پر از راجه و ثروت بود، بودا آمد و آنقدر به زهد و ریاضت کشاند که از زندگی افتادند. رم در اوج قدرت و لذت بود، مسیح آمد و آنقدر به رهبانیت و آخرتگرایی کشید که قرون وسطای تاریک پدید آمد. بعد رنسانس آمد و دوباره اروپا را به دنیاگرایی مطلق انداخت. امروز تمدن غرب آنقدر دنیاگرا شده که فقط ابزار زندگی میسازد، اما نمیداند برای چه. این تمدن بیایدآل است.
اسلام اما راه سومی نشان میدهد. خدای اسلام دو چهره دارد: هم رحمان و رحیم است، هم قهار و شدیدالعقاب. قرآن هم دستور جنگ و سیاست و معامله و زندگی اجتماعی میدهد، هم دستور نماز و زکات و تزکیه نفس. پیغمبر اسلام هم مرد پیکار و مبارزه است، هم مرد عبادت و تقوا. علی و ابوذر و سلمان هم در صحنه سیاست و عدالتخواهیاند، هم در صحنه عرفان و علم. اسلام انسان را در برابر خدا ذلیل نمیکند. انسان همکار خدا، امانتدار خدا، خویشاوند خدا در زمین است. چنین انسانی به دینی دو بعدی نیاز دارد. و آن دین اسلام است.