بسم الله الرحمن الرحیم
«دین نه پدیدهای گذرا، بلکه حقیقتی فطری و جاودانه در نهاد انسان است».
در این گفتار، میخواهم از حقیقتی سخن بگویم که همه تاریخ گواه آن است: دین خاموشنشدنی است.
جهان ما دگرگون میشود، تمدنها میآیند و میروند، اما ایمان، همیشه در جان بشر زنده میماند. اگر خورشید در آسمان خاموش شود، شاید شب بر زمین بنشیند، اما خورشید دین در درون انسان میتابد و هیچگاه غروب نمیکند.
من از این پرسش آغاز میکنم: آیا دین نیز مانند سایر پدیدههای اجتماعی، دوران عمر معیّنی دارد؟ آیا ممکن است روزی انسان، از دین بینیاز شود و آن را کنار بگذارد؟ پاسخ من این است: نه. دین با سرشت انسان آمیخته است.
هر پدیدهای که ریشه در طبیعت و فطرت داشته باشد، ماندگار است. قانون طبیعت میگوید: هر چیز غیرطبیعی، دیر یا زود از میان میرود. اما آنچه هماهنگ با فطرت است، جاودان میماند.
برای روشن شدن این سخن، من میان دو نوع نیاز تفاوت میگذارم:
۱. نیازهای طبیعی، مانند محبت، علمجویی، زیباییدوستی و عدالتخواهی.
۲. نیازهای اعتیادی و عارضی، مانند عادات اجتماعی یا لذتهای موقتی.
آنچه فطری است، پایدار میماند، و دین از همین سنخ است. انسان میتواند چای یا سیگار را ترک کند، اما نمیتواند از حقیقتجویی، پرستش، یا نیاز به معنا دست بردارد.
من میگویم دین در انسان دو نقش دارد:
- نخست، به عنوان نیاز ذاتی روح بشر؛ گرایشی طبیعی به سوی حقیقت مطلق و خیر کامل.
- دوم، به عنوان تضمینکنندهی اخلاق، قانون و معنا در زندگی اجتماعی.
اگر دینی بتواند این دو نیاز را پاسخ دهد، هرگز کهنه نمیشود. تاریخ نیز این را نشان داده است. مکاتب و نظامهای فکری آمدهاند و رفتهاند، اما ایمان در قالبهای گوناگون دوباره زنده شده است. ویل دورانت، مورخ نامدار، میگوید: دین صد جان دارد؛ هرچه بارها کشته شود، باز زنده میشود.
در قرآن آمده است:
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّینِ حَنِیفًا، فِطْرَتَ اللهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا»
یعنی دین، فطرت الهی انسان است. خدا آن را در سرشت ما نهاده است، و تا انسان هست، این فطرت در او زنده است. انبیا نیز آمدهاند تا این پیمان فطری را زنده کنند، نه اینکه چیزی تازه به انسان بیاموزند.
من در این گفتار، نظریههای گوناگون درباره منشأ دین را بررسی میکنم:
برخی گفتند دین زاییدهی ترس است؛ برخی گفتند از جهل پدید آمده؛ گروهی هم آن را ابزار طبقهی حاکم دانستند. اما هیچکدام از این نظریات پایدار نماند.
دین نه زادهی جهل است، نه مولود ترس، بلکه برخاسته از ژرفترین بُعد روح انسان است؛ بُعدی که با حقیقت هستی پیوند دارد.
دانشمندان بزرگی چون یونگ، ویلیام جیمز و آلکسیس کارل نیز این را دریافتهاند. آنان میگویند انسان در ژرفای ناخودآگاه خویش، نیاز به پرستش و ارتباط با بینهایت را احساس میکند. حتی انیشتین، با آن عقل عظیم علمی، به «احساس مذهبی آفرینش» باور داشت؛ احساسی که انسان را از مرز خویش بیرون میبرد تا در برابر عظمت هستی، خضوع کند.
من از اینجا نتیجه میگیرم که دین نهتنها طبیعی است، بلکه سرمایهی زندگی بشر است.
بدون ایمان، انسان میان ترس و پوچی سرگردان میماند. ایمان است که به زندگی معنا، هدف و شرافت میدهد. تولستوی میگوید: ایمان همان چیزی است که انسان با آن زندگی میکند.
آری، دین بار اضافی نیست؛ سرمایهی حیات انسان است.
در پایان، هشدار میدهم که اگر مردم گاه از دین گریزان میشوند، مقصر خود دین نیست، بلکه برداشتهای نادرست و تبلیغهای ناآگاهانه است.
دینِ حقیقی، دشمن عقل و علم نیست؛ دشمن جهل، تعصب و خودپرستی است.
اگر دین را با فطرت و عقل همراه کنیم، هرگز غروب نمیکند.
خورشید دین، نه در آسمان که در دل انسان میتابد.