مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
شناخت حقیقت نفس از راه دانشی حصولی و کلی صورت می‌گیرد، در حالی که معرفت شهودی و حضوری تنها از طریق مواجهه مستقیم و بی‌واسطه با ذات به دست می‌آید.

بررسی حقیقت انسان و شناخت زوایای وجودی او از دیرباز کانون توجه اندیشمندان بوده است. برای ورود به این حوزه، فهم دقیق اصطلاحات و مفاهیم پایه الزامی است تا از خلط مباحث جلوگیری شود. واژه نفس در لغت به معانی گوناگونی همچون شخص، روح، خون، قصد و حقیقت شیء آمده است؛ اما آنچه در مباحث فلسفی و روان‌شناختی اصیل کاربرد دارد، مفهوم روح و حقیقت انسان است. اندیشمندان بر اساس مبانی فکری خود تعاریف متعددی ارائه داده‌اند. افلاطون آن را خاستگاه حیات جسم و عامل حرکتش می‌داند. ارسطو آن را کمال نخستین برای جسم طبیعی دارای اندام یا ارگانیک تعریف می‌کند. ابن‌سینا آن را نیرویی در جسم می‌داند که مبدأ صدور کارهای غیریکنواخت و غیرارادی است. متأخران نیز آن را جوهری می‌نامند که ذاتاً مجرد از ماده است، اما در مقام فعل به آن تعلق دارد.

دانش علم‌النفس، مجموعه مسائل و گزاره‌هایی است که پیرامون احکام و عوارض این حقیقت سازمان یافته‌اند. تبیین دقیق جایگاه این دانش و تمایز آن با معرفت روان‌شناختی شهودی اهمیت والایی دارد. نخست آنکه علم‌النفس دانشی حصولی، کلی و نظری است که بر گزاره‌ها و برهان‌های عقلی تکیه دارد؛ در حالی که معرفت نفس شناختی حضوری، شخصی و عملی است که انسان از طریق شهود باطنی و سیر و سلوک معنوی به آن دست می‌یابد. دوم آنکه دامنه علم‌النفس تمامی نفوس و مراتب گوناگون حیات را در بر می‌گیرد، اما معرفت حضوری فراتر از ذات شخص نمی‌رود. سوم اینکه علم‌النفس نقش راهنما و آگاهی‌بخش را برای سلوک عملی ایفا می‌کند تا انسان با درک مجرد بودن و جاودانگی خویش، مسیر آگاهانه‌تری را بپیماید.

روش بحث در علم‌النفس فلسفی کاملاً عقلی و متکی بر برهان است. در این روش، هر مسئله غیربدیهی باید با مقدماتی یقینی و ساختاری معتبر به اثبات برسد. درباره رابطه این دانش با کلیت فلسفه، دو نگرش وجود دارد. در اصطلاح کهن که فلسفه شامل تمام دانش‌های نظری و عملی بود، این بحث بخشی از طبیعیات شمرده می‌شد، زیرا به کمال جسم طبیعی می‌پرداخت. اما در نگاه نوین و به‌ویژه با تبیین‌های حکمت والاتر، این مباحث از دایره طبیعیات بیرون رفته و در بخش الهیات به معنی عام جای می‌گیرد؛ چرا که پرسش‌های اصلی آن مانند مجرد بودن، حدوث و قدم، بقا و حرکت جوهری، همگی از احکام موجود مجرد هستند، نه جسم مادی. همچنین میان این دانش و علوم تجربی تعامل متقابل وجود دارد؛ برای نمونه، یافته‌های تجربی درباره عدم ادراک در شرایط خاص فیزیکی، می‌تواند مقدمه‌ای برای اثبات مجرد بودن ادراک در فلسفه باشد و در مقابل، دیدگاه‌های فلسفی افق‌های نوینی را پیش روی پژوهش‌های تجربی می‌گشایند.