مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
فلسفه آگاهی و علم به موجود است، از آن جهت که موجود است

فلسفه در معنای کلاسیک خود شناخت «موجود از آن جهت که موجود است» به شمار می‌آید. مقصود این است که به جای پرداختن به ویژگی‌های خاص اشیا، احکامی بررسی شوند که به اصل واقعیت و موجود بودن آنها مربوط‌اند. هر موجود، صرف‌نظر از اینکه جسم، انسان، گیاه یا چیز دیگری باشد، احکامی عام دارد؛ برای نمونه، موجود نمی‌تواند هم‌زمان معدوم باشد، یا در نسبت با موجودات دیگر می‌تواند علت یا معلول باشد. در برابر این احکام عام، ویژگی‌هایی نیز وجود دارند که تنها پس از مقید شدن یک موجود به خصوصیتی معین معنا پیدا می‌کنند. حرکت و سکون به موجود طبیعی، بزرگی و کوچکی به امور دارای اندازه، و سلامت و بیماری به موجود زنده دارای بدن مربوط می‌شود. بررسی چنین احکامی وظیفه دانش‌های جزئی است.

از همین تفاوت، تمایز میان فلسفه و دانش‌های دیگر شکل می‌گیرد. پزشکی با مطلق واقعیت سروکار ندارد، بلکه بدن انسان را از حیث سلامت و بیماری مطالعه می‌کند. علوم طبیعی نیز موجودات را از جهت طبیعی و مادی بودنشان بررسی می‌کنند. ریاضیات به اموری می‌پردازد که از جهت مقدار و اندازه مورد توجه قرار می‌گیرند. فلسفه اما قیدهای خاص را کنار می‌گذارد و درباره احکامی پرسش می‌کند که به اصل هستی مربوط‌اند. به همین دلیل «علم کلی» نامیده می‌شود.

ماوراءالطبیعه نیز نباید به معنای دانشی تصور شود که فقط درباره موجودات غیرمادی سخن می‌گوید. احکام فلسفی، چون درباره موجود از آن جهت که موجود است مطرح می‌شوند، هم درباره موجودات مادی و هم درباره موجودات غیرمادی صدق می‌کنند. فلسفه به معنای عام نیز گاهی مترادف مطلق دانش به کار رفته است. بر این اساس، دانش به نظری و عملی تقسیم می‌شود. دانستنی‌های نظری به اموری مربوط‌اند که تحققشان وابسته به اراده انسان نیست؛ در حالی که دانستنی‌های عملی به اموری مانند اخلاق، خانواده و زندگی اجتماعی مربوط می‌شوند که با رفتار و اراده انسان شکل می‌گیرند.

فلسفه با این تعریف دارای ارزش معرفتی است؛ یعنی می‌تواند چیزی از واقعیت را برای انسان آشکار کند. حتی جایگاه آن در میان معارف انسانی بنیادی است، زیرا درباره خود واقعیت و عمومی‌ترین احکام هستی داوری می‌کند. علوم دیگر نیز از واقعیت خبر می‌دهند، اما هر یک تنها قلمروی خاص از آن را بررسی می‌کنند.

رابطه فلسفه با علوم جزئی فقط رابطه دو حوزه مستقل نیست. علوم جزئی برای شکل‌گیری خود به برخی اصول فلسفی نیاز دارند. اصل امتناع تناقض نمونه روشنی است. هیچ دانش تجربی خاصی وظیفه اثبات این اصل را بر عهده ندارد، اما همه استدلال‌های علمی به آن متکی‌اند. اگر پذیرفته شود که یک گزاره و نقیض آن می‌توانند هم‌زمان درست باشند، اعتبار همه داوری‌های علمی متزلزل می‌شود. اصل علیت نیز وضعی مشابه دارد. دانشمند ممکن است در پژوهش خود از رابطه علت و معلول استفاده کند، اما بررسی اصل علیت و صورت‌های مختلف آن از قلمرو علم جزئی فراتر می‌رود.

بنیادی‌تر از اینها «اصل واقعیت» است؛ یعنی پذیرش اینکه واقعیتی وجود دارد و هستی صرفاً خیال و پندار نیست. هر پژوهش علمی پیشاپیش چنین اصلی را پذیرفته است. اگر وجود جهان طبیعی مورد تردید بنیادی قرار گیرد، دانشی که درباره جهان طبیعی سخن می‌گوید نیز نمی‌تواند ارزش معرفتی خود را بدون حل آن تردید حفظ کند. از این جهت، علوم جزئی در اصول موضوعه و قواعد بسیار کلی خود به فلسفه نیازمندند، هرچند فلسفه نیز در برخی مسائل فرعی می‌تواند از یافته‌های آنها بهره بگیرد.

روش شناخت فلسفی نیز عمدتاً حسی و تجربی نیست. حس می‌تواند رنگ، صدا، حرکت و دیگر امور محسوس را دریابد، اما مفاهیمی مانند وجود، عدم، ضرورت، امکان، امتناع و علیت مستقیماً با هیچ‌یک از حواس دریافت نمی‌شوند. حتی ترکیب و تجزیه داده‌های حسی نیز به‌تنهایی برای توضیح پیدایش این مفاهیم کافی نیست. اینجاست که عقل به عنوان منبع دیگری از معرفت مطرح می‌شود. معرفت عقلی، هرچند حسی نیست، همچنان با مفهوم و قضیه سروکار دارد و از این جهت معرفتی حصولی محسوب می‌شود.

در کنار حس و عقل، نوع دیگری از شناخت نیز مطرح است که حقیقت را بدون واسطه مفاهیم درک می‌کند. سقراط دانش حقیقی نسبت به هستی را عمیق‌تر از معرفت مفهومی می‌دانست و تعبیر «فیلسوف» یا دوستدار دانش نیز با همین نگرش معنا پیدا می‌کرد. افلاطون و سپس حکمای مسلمان، به‌ویژه حکمای اشراق و صاحبان حکمت متعالیه، برای معرفت شهودی و حضوری جایگاهی ویژه قائل شدند. بنابراین منابع شناخت را نمی‌توان در تجربه حسی منحصر کرد؛ حتی در علوم طبیعی ممکن است حدس، الهام یا نوعی دریافت غیرتجربی در کشف یک حقیقت نقش داشته باشد، در حالی که علوم ریاضی اساساً بر دقت‌های ذهنی و شیوه عقلی متکی‌اند.

در برابر این تلقی، حس‌گرایی جدید تعریف دیگری از علم عرضه کرد. با افزایش اعتبار علوم طبیعی و تجربی در غرب، ارزش معرفت‌های غیرحسی مورد تردید قرار گرفت. هیوم راه معتبر شناخت را به حس و تجربه محدود کرد. در چنین نگرشی، گزاره‌ای که درباره جهان خارج خبری می‌دهد باید بتواند به تجربه و آزمون متکی باشد. قضایای تحلیلی نیز خبری تازه درباره واقعیت نمی‌دهند و نوعی همان‌گویی محسوب می‌شوند. گسترش این مبنا راه را برای دیدگاهی باز کرد که گزاره‌های فلسفی را فاقد ارزش علمی می‌دانست.

پوزیتیویست‌ها علم معتبر را معرفتی می‌دانستند که از مشاهده، تجربه و آزمون به دست آمده باشد و سخنان فلسفی را حاصل کاربرد نادرست زبان تلقی می‌کردند. هیوم حتی حذف آثار فلسفی را به سود پیشرفت علم می‌دید. اگوست کنت نیز تاریخ اندیشه بشر را در سه دوره الهی، فلسفی و علمی تصویر می‌کرد و دوره فلسفی را صرفاً مرحله‌ای واسطه برای عبور از نگرش دینی به نگرش علمی می‌دانست. پوزیتیویست‌های حلقه وین نیز فلسفه را ناشی از آشفتگی زبان و مانعی برای رشد علم تلقی کردند.

نتیجه چنین نگرشی جدایی کامل فلسفه از علم است. فلسفه چون از روش عقلی استفاده می‌کند و روش عقلی از نگاه حس‌گرایان ارزش شناختی مستقل ندارد، دیگر نه یک علم درجه اول محسوب می‌شود و نه علم درجه دوم. در مقابل، دانش‌هایی که با آزمون و تجربه سازمان می‌یابند دارای ارزش معرفتی دانسته می‌شوند. بنابراین اختلاف اصلی فقط بر سر موضوعات مورد مطالعه نیست؛ نزاع عمیق‌تر بر سر «راه معتبر شناخت» است. در یک سوی این نزاع، عقل می‌تواند حقایقی را مستقل از تجربه حسی دریابد و حتی بنیان‌های علوم تجربی را فراهم کند؛ در سوی دیگر، اعتبار معرفت به مشاهده و آزمون محدود می‌شود و استدلال فلسفی، به دلیل فراتر رفتن از تجربه، از قلمرو علم بیرون گذاشته می‌شود.