بسم الله الرحمن الرحیم
تعارض علم و دین از نگاه داوکینز
داوکینز برای تبیین نسبت علم و دین، بحث خود را از نقد الگوی جدایی قلمروها آغاز میکند. او با موضع ندانمگرایانهای که برخی دانشمندان در برابر مسئله خدا اتخاذ کردهاند موافق نیست و میان دو نوع «لاادریگری موقت در عمل» و «لاادریگری دائمی اصولی» تمایز میگذارد. در نوع نخست، پرسش پاسخی واقعی دارد، اما هنوز شواهد کافی برای یافتن آن در اختیار نیست؛ مانند پرسش از علت انقراض یک گونه خاص. در نوع دوم، اساساً پرسش به گونهای است که شواهد قابل دسترسی نمیتواند پاسخی برای آن فراهم کند. داوکینز مسئله وجود خدا را از نوع نخست میداند؛ یعنی وجود یا عدم وجود خدا را پرسشی درباره واقعیت جهان تلقی میکند که دستکم در اصل میتوان آن را با شواهد بررسی کرد. او هرچند اثبات قطعی عدم وجود خدا را ممکن نمیداند، معتقد است علم میتواند احتمال وجود خدا را تا حد بسیار پایینی کاهش دهد.
بر همین اساس، داوکینز نظریه «نوما»ی استفان جی. گولد را نمیپذیرد. گولد قلمرو علم را ناظر به جهان تجربی و قلمرو دین را مربوط به معانی غایی و ارزشهای اخلاقی میدانست و این دو را ناهمپوشان تلقی میکرد. داوکینز اختصاص قلمرویی مستقل به دین را که علم حق ورود به آن نداشته باشد موجه نمیداند. او با دیدگاه مارتین ریس نیز مخالفت میکند که پرسشهایی مانند «چرا چیزی وجود دارد؟» یا «چه چیزی حیات را در جهان پدید آورده است؟» را فراتر از علم و متعلق به فلسفه و الهیات میشمارد. از نظر داوکینز، اگر علم نتواند به پرسشی پاسخ دهد، از این امر نمیتوان نتیجه گرفت که دین یا الهیات قادر به پاسخگویی است. او همچنین تقسیم مشهور میان «چگونگی» برای علم و «چرایی» برای دین را رد میکند؛ زیرا هر جمله پرسشیِ درست از نظر دستوری الزاماً معنادار نیست و حتی اگر پرسشهای عمیقی برای همیشه بیرون از مرز علم باقی بمانند، این امر برای دین صلاحیت پاسخگویی ایجاد نمیکند. نویسنده کتاب جمعبندی میکند که از نگاه داوکینز، علم ـ که مقصود او عمدتاً تکامل تدریجی است ـ و دین ـ که مقصود او عمدتاً باور به وجود خداست ـ در تعارضاند و در این تقابل، فاتح نهایی علم خواهد بود.
ریشه این تعارض در نگاه داوکینز تفاوت روششناختی علم و دین است. علم بر شواهد و قرائن تکیه دارد و در صورت مواجهه با دادههای تازه، باورهای خود را اصلاح میکند؛ در حالی که دین، به تعبیر او، بر بنیادگرایی استوار است و گزارههایی را صرفاً به دلیل حضورشان در کتاب مقدس میپذیرد، حتی اگر فاقد شاهد باشند یا شواهدی برخلاف آنها وجود داشته باشد. داوکینز اعتقاد خود به تکامل را بنیادگرایانه نمیداند، زیرا تصریح میکند که اگر شواهدی برخلاف آن بیابد، از این نظریه دست خواهد کشید. او همچنین این اعتراض را که اعتماد به شواهد خود نوعی بنیادگرایی است رد میکند و تکیه بر شواهد را در داوریهای عادی و عقلانی امری روشن میشمارد.
داوکینز در توضیح واقعیت نیز همین رویکرد را پی میگیرد. از نظر او واقعیت چیزی است که وجود دارد و میتوان از سه راه به آن دست یافت: مستقیم از طریق حواس، غیرمستقیم با ابزارهایی مانند میکروسکوپ و تلسکوپ، و از راه ساختن مدلها و آزمودن پیشبینیهای آنها. حتی در روش سوم نیز نتیجه باید سرانجام به مشاهده حسی منتهی شود. حالات درونی مانند عشق و شادی نیز واقعیاند، اما واقعیت آنها از نظر او مبتنی بر مغز است. بر همین مبنا، داوکینز اصرار دارد که یک دانشمند واقعی نمیتواند به معنای سنتی خداباور باشد و سخن گفتن دانشمندانی مانند انیشتین و هاوکینگ از خدا را بیشتر استعاری و شاعرانه تلقی میکند. همین رویکرد را در مواجهه با فریمن دایسون نیز نشان میدهد و او را، با وجود معرفی خود به عنوان مسیحی، در واقع بیخدا میشمارد.
این نگاه در برخورد داوکینز با نسبت تکامل و دین نیز ادامه پیدا میکند. او نظریه «طراحی هوشمند» و مدافعانی مانند مایکل بهی را غیرعلمی، فاقد شاهد و نوعی تقدیس جهل میداند. حتی مایکل روس، فیلسوف ملحد و مدافع تکامل، که میان تکامل و دین تعارض ضروری نمیبیند، از نظر داوکینز ماهیت واقعی نزاع را درست درنیافته است. روس معتقد است تعارض اصلی میان تکامل و خلقتگرایی است، نه میان تکامل و هر نوع باور دینی؛ اما داوکینز این موضع را نوعی سازشکاری میداند و با نقل دیدگاه جری کوین، نزاع اصلی را تقابل عقلانیت و خرافهپرستی معرفی میکند. در نتیجه، در تقریر داوکینز، علم و دین نه دو قلمرو مستقل و سازگار، بلکه دو رویکرد رقیب به واقعیتاند که روش و مبنای معرفتی متفاوتی دارند.