بسم الله الرحمن الرحیم
خدای مورد بحث، کمال مطلق، واجبالوجود و یگانه است
واژه «خدا» در فرهنگها و سنتهای گوناگون همیشه به یک معنا به کار نرفته است. گاهی موجودی محدود، قومی یا دارای قدرتی برتر از انسان خدا نامیده شده و حتی در برخی باورهای کهن، خدایان متعدد هر کدام مسئول قلمروی خاص تصور شدهاند. اما در بحث فلسفی درباره خداباوری و خداناباوری، نمیتوان هر موجودی را که در فرهنگی «خدا» نامیده شده، موضوع اصلی قرار داد. آنچه اهمیت دارد حقیقتی است که کمال مطلق، واجبالوجود و یگانه باشد؛ حقیقتی که وجودش وابسته به موجود دیگری نیست و دیگر موجودات در هستی خود به او وابستهاند. بنابراین، رد کردن یکی از تصاویر ابتدایی یا اسطورهای از خدا، لزوماً به معنای رد خدا در معنای فلسفی آن نیست.
میان اصل وجود خدا و چگونگی رابطه او با جهان نیز باید تمایز گذاشت. ممکن است کسی وجود خدا را بپذیرد، اما درباره ربوبیت، تدبیر و نحوه تأثیر او در جهان دیدگاه متفاوتی داشته باشد. بسیاری از استدلالهای عقلی برای اثبات وجود خدا، در مرحله نخست وجود مبدأیی متعالی را اثبات میکنند و بحث درباره نوع رابطه این مبدأ با جهان نیازمند بررسی دیگری است. به همین دلیل، خداباوری لزوماً از وحی آغاز نمیشود. در سنت فکری مسلمانان نیز استدلال عقلی جایگاه مهمی در اثبات وجود خدا دارد و حتی استناد به وحی برای اثبات اصل وجود خدا میتواند با اشکال دور روبهرو شود؛ زیرا اعتبار وحی خود در گرو اثبات پیشینی وجود خداست.
وابستگی جهان به خدا نیز نباید به این معنا فهمیده شود که خداوند در هر لحظه مانند یک عامل فیزیکی در کنار سایر عوامل طبیعی وارد جهان میشود و مسیر قوانین طبیعت را تغییر میدهد. وابستگی دائمی جهان به خدا میتواند با قانونمندی طبیعت کاملاً سازگار باشد. حتی دخالت الهی در جهان الزاماً به معنای نقض قوانین طبیعی نیست. از این رو، تصویر خدایی که تنها هنگام ناتوانی علم وارد صحنه میشود، تصویر دقیقی از خداباوری مورد بحث نیست. خدا در چنین نگاهی، جایگزین علل طبیعی یا رقیب قوانین علمی نیست.
در برابر خداباوری، مفهوم «الحاد» قرار میگیرد. معنای اصلی این واژه نوعی میل و انحراف از مسیر مستقیم است و در کاربرد اعتقادی، به رویگردانی از مسیر ایمان و نفی خدا اشاره پیدا میکند. اما خداناباوری معاصر تنها تکرار ساده الحاد گذشته نیست. جریانی که با عنوان «الحاد جدید» شناخته میشود، ریشههایی در چند قرن گذشته دارد، ولی ظهور برجسته آن به سالهای آغازین قرن بیستویکم بازمیگردد. چهرههایی مانند سم هریس، ریچارد داوکینز، دنیل دنت و کریستفر هیچنز از مشهورترین نمایندگان این جریاناند و افرادی مانند استفن هاوکینگ و ویکتور استنجر نیز در گسترش استدلالهای خداناباورانه با تکیه بر علوم جدید نقش داشتهاند.
یکی از تفاوتهای مهم این جریان با برخی صورتهای قدیمیتر خداناباوری، موضع فعال و تهاجمی آن است. مسئله فقط این نیست که فردی بگوید برای وجود خدا دلیل کافی نمیبیند یا درباره وجود او تردید دارد؛ بلکه تلاش میشود نبودن خدا اثبات شود و دین نیز پدیدهای زیانبار، غیرعقلانی یا حتی منشأ خشونت معرفی گردد. در این نگرش، مبارزه با باور دینی گاه به صورت یک وظیفه اخلاقی عرضه میشود. در کنار این رویکرد، نوعی فلسفهگریزی نیز دیده میشود که دانش تجربی را برای پاسخ دادن به پرسشهای بنیادین انسان کافی میانگارد. علوم طبیعی دیگر صرفاً ابزاری برای شناخت طبیعت نیستند، بلکه قرار است درباره وجود یا عدم وجود خدا، حقیقت انسان، اخلاق، معنای زندگی و حتی اعتبار دین نیز داوری کنند.
همین نقطه، مفهوم «الحاد علمی» را مهم میکند. در نگاه نخست ممکن است چنین تصور شود که الحاد علمی فقط به معنای استفاده از یافتههای علوم طبیعی برای اثبات نبودن خداست؛ اما دامنه آن گستردهتر است. این نگرش با مجموعهای از باورها همراه میشود: نفی خدا، فرشته، معجزه، زندگی پس از مرگ، بهشت و دوزخ و نفس مجرد، در کنار اعتقاد به اینکه دانش تجربی تنها یا دستکم قابل اعتمادترین شکل معرفت بشری است. سپس از این مبنا نتیجه گرفته میشود که جهانبینی طبیعتگرایانه باید جای جهانبینی توحیدی و فراطبیعتباورانه را بگیرد. حتی معنا، اخلاق و دیگر اجزای جهانبینی انسان نیز باید بر پایه دانش تجربی سامان یابند.
در اینجا مرز مهمی میان «علم» و «علمکیشی» پدیدار میشود. پذیرفتن اعتبار روش تجربی در شناخت طبیعت یک چیز است و تبدیل دانش تجربی به تنها معیار معتبر برای شناخت همه واقعیت، چیز دیگری. هنگامی که از یافتههای فیزیک یا زیستشناسی مستقیماً نتیجهای درباره نبودن خدا، بیمعنا بودن امر فراطبیعی یا مادی بودن تمام ابعاد انسان گرفته میشود، دیگر صرفاً با یک ادعای علمی روبهرو نیستیم؛ مجموعهای از پیشفرضهای فلسفی نیز وارد استدلال شدهاند. الحاد علمی از همین پیوند میان علوم طبیعی و یک جهانبینی طبیعتگرایانه نیرو میگیرد.
بنابراین مسئله اساسی، تعارض ساده «علم و خدا» نیست. پرسش دقیقتر این است که آیا یافتههای علوم طبیعی واقعاً نتایج خداناباورانهای را که به آنها نسبت داده میشود اثبات میکنند، یا در مسیر رسیدن از داده علمی به نتیجه الحادی، پیشفرضهای فلسفی دیگری وارد شدهاند. تمایز میان خود علم و جهانبینیای که به نام علم عرضه میشود، برای سنجش ادعاهای الحاد جدید اهمیت بنیادی دارد.