مشت

بسم الله الرحمن الرحیم
یهوه، خدايت، تو را برگزيده است تا از جميع قوم‌هايي که بر روي زمين‌اند، قوم مخصوص براي خود او باشي.

در دلِ اپ-ین جهان، نامی هست که بر زبان نمی‌آید، اما در هر کلمه‌ای از تورات خود را تکرار می‌کند: یهوه. خدایی که در پاسخ به موسی می‌گوید «هستم آن‌که هستم»! نه چون خدایی در میان خدایان، که چون حقیقتی بی‌همتا. نامی که با چهار حرف مقدس نوشته می‌شود و هیچ‌کس آن را آن‌گونه که هست بر زبان نمی‌راند. با این همه، در برخی از سروده‌های مزامیر، او را «پادشاه عظیم بر جميع خدايان» می‌خوانند؛ گویی در سایه‌ای از اسطوره‌های کهن، هنوز هم آوازِ خدایان دیگر به گوش می‌رسد. اما یهودیت، با تمام این پیچیدگی‌ها، بر یگانگیِ او پافشاری می‌کند؛ یگانگی‌ای که در عرفان حسیدی، گاه به درکِ «همه در خدايی» بدل می‌شود و مرز میان خالق و مخلوق را تا مرزِ وحدتِ وجود به چالش می‌کشد.

اما این خدا، بی‌رابطه با جهان نیست. او با قومی پیمان بسته است؛ پیمانی که در آن، سوگند یاد کرده که این قوم، میراث‌دارِ نامِ او بر زمین باشند. این عهد، نه یک توافقِ دوطرفه، که وعدۀ ابدیِ شوهری است که هرگز همسرِ خیانت‌پیشه‌اش را رها نمی‌کند. در تورات، بارها و بارها بنی‌اسرائیل از فرمان سرپیچی می‌کنند، اما خداوند همچنان خود را موظف به پیمان خویش می‌داند. حزقیال اپستاین، این حقیقت را به دو اصل فروکاسته است: باور به خدایِ یگانه، و برگزیدگیِ بنی‌اسرائیل برای حملِ این پیام. این دو، در هم تنیده‌اند و جدایی‌ناپذیر؛ چنان‌که هرچه از یگانگی خدا سخن می‌رود، از برگزیدگی قوم نیز سخن می‌رود و بالعکس. این عهد، نه در آسمان‌ها که بر زمین، در میانِ جامعۀ بنی‌اسرائیل معنا می‌یابد و آنان را به عنوانِ شاهدانِ یگانگیِ خداوند بر می‌گزیند.

این عهد، در کتابی ثبت شده است که بیش از هر تمدنِ دیگری، تمدنی نوشتاری را رقم زده است. کتابی که یهودیان آن را «تنخ» می‌نامند؛ تورات، نبیئیم و کتوبیم، سه بخشِ این جهانِ نوشتاری. اما تورات، برخلاف آنچه در نگاهِ نخست به نظر می‌رسد، عینِ کلامِ خداوند نیست، بلکه روایتی است که از دلِ سنت‌های شفاهیِ چندین قرن برخاسته و در گذرِ زمان، دستخوشِ ویرایش و تفسیر شده است. پژوهشگران، چهار منبعِ اصلی برای آن شناسایی کرده‌اند و کسانی چون ابن‌عزرا و اسپینوزا، نگارشِ آن توسط موسی را به چالش کشیده‌اند. با این همه، تورات، تنها میراثِ مکتوب یهودیت نیست. در کنارِ آن، شریعتی شفاهی جریان دارد که از آن با نامِ «تلمود» یاد می‌شود. تلمود، که در قرن سوم میلادی توسط راو آشه و جمعی از ربی‌ها تدوین شد، به‌مرور از تورات نیز فراتر رفت و به مرجعِ نهاییِ رفتار و اعتقاد بدل گشت. در تلمود، خداوند گاه چون انسانی خطاکار و پشیمان تصویر می‌شود و گاه، حکمتِ یک حاخام، برتر از فهمِ خودِ خداوند می‌نشیند. این جایگاهِ بی‌نظیرِ تلمود، نه فقط یک متن، که یک جهان‌بینیِ تفسیری را شکل می‌دهد که در آن، هیچ سخنی، نه حتی کلامِ خداوند، از جراحِ نقد و تفسیر مصون نیست.

اما یهودیت، بیش از آنکه یک دینِ اعتقادی باشد، یک هویتِ نسبی است! در هلاخا، کسی یهودی محسوب می‌شود که از مادری یهودی زاده شده باشد؛ حتی اگر خدا را انکار کند. این تعریفِ خون‌محور، یهودیت را از یک ایمانِ جهانی به یک قومیتِ موروثی تبدیل می‌کند. در ادبیاتِ عرفانیِ کابالا، این تفاوت، از حوزۀ حقوق به حوزۀ ذات کشیده می‌شود: غیریهودیان، موجوداتی فروتر از انسان‌اند که روحشان به زیرِ جهانِ قبالاییِ شیاطین تعلق دارد. مارتین بوبر، در دفاع از یهودیت، آن را نه یک دین، که یک فرهنگ و سنت می‌خواند؛ فرهنگی که با آداب، قوانین و شیوه‌ای از زیست، هویتی یگانه برای پیروانش می‌سازد. این هویت، در قوانینِ اسرائیل نیز بازتاب یافته است: یک یهودی، کسی است که از مادری یهودی زاده شده باشد یا به روشِ موردِ تأییدِ مقامات، به یهودیت گرویده باشد.

و در پایانِ این حلقه‌ی به هم پیوسته، آرمانِ سرزمین ایستاده است. سرزمینی که نه یک جغرافیا، که تحققِ عهد است. خداوند به ابراهیم وعده داد که سرزمینِ کنعان، از آنِ نسلِ او خواهد بود. اما در این روایت، گره‌ای تاریک وجود دارد: اسماعیل، نخست‌زادۀ ابراهیم، وارثِ عهد نمی‌شود و اسحاق جای او را می‌گیرد. این جابجایی که بسیاری از محققان آن را «ویرایشِ وحی» می‌نامند، نشان می‌دهد که چگونه یک روایتِ مقدس، می‌تواند در خدمتِ هویتی تاریخی بازنویسی شود. سرزمین، در این روایت، میراثی است که با خون و پیمان رقم خورده است و هیچ‌کس جزِ صاحبانِ اصلیِ آن، یعنی یهودیان، نمی‌تواند آن را از آنِ خود کند. یگانگی، عهد، کتاب، قومیت و سرزمین، یک شبکه‌ی به هم تنیده را شکل می‌دهند که در آن، هر عنصر، عنصرِ دیگر را توجیه و تقویت می‌کند.