بسم الله الرحمن الرحیم
«اسلام زنده است، اما روح اسلامی در ما مرده است».
در این گفتار، میخواهم از مردی سخن بگویم که با فریاد اندیشه و ایمانش، مسلمانان را به بیداری فراخواند؛ اقبال لاهوری. نام او با عنوان «احیای فکر دینی» گره خورده است. من نیز، همانند او، معتقدم که تمدن اسلامی امروز نیازمند تجدید حیات فکری است؛ زیرا اسلام زنده است، اما تفکر مسلمانان مرده. این سخن اقبال است، و من آن را تأیید میکنم.
اقبال، مردی بود که اروپا را دیده و شناخته بود. در دانشگاههای آنجا تحصیل کرده، علوم جدید را آموخته، و با چشم باز به تمدن غرب نگریسته بود. او با علم اروپایی دشمنی نداشت، اما تمدن اروپایی را خطرناکترین پدیده برای روح بشر میدانست. میگفت: «اروپایی که امروز به عقل خود مغرور است، بزرگترین مانع در راه پیشرفت اخلاق بشریت است.» علم غربی را ستایش میکرد، ولی از تمدن مادی آن بیم داشت؛ تمدنی که عقل را جانشین ایمان کرده و وجدان را فراموش کرده است.
به باور اقبال، فرهنگ اروپا از درون تهی است. شعار آزادی، عدالت و انساندوستی میدهد، اما در عمل از آنها بویی نبرده است. انسان اروپایی، از انسان سخن میگوید ولی انساندوست نیست؛ از عدالت دم میزند ولی به عدالت ایمان ندارد. تمدن او بر پایهی عقل است، نه بر وجدان و روح. اقبال دردمندانه میگفت: «اروپا، ایمان را از علم جدا کرد و اکنون در چاه خودبینی فرو رفته است.»
در مقابل این انحطاط، اقبال از فرهنگ اسلامی سخن میگفت؛ فرهنگی که از سرچشمهی وحی سیراب میشود و چون با ایمان پیوند دارد، تا ژرفای روح بشر نفوذ میکند. میگفت: اسلام، تنها دینی است که هم عقل را میپذیرد و هم روح را، و از این رو میتواند جهان را نجات دهد. در نگاه او، اسلام به انسان سه چیز میبخشد:
۱. تعبیری روحانی از جهان؛ یعنی بینشی که عالم را پوچ نمیبیند و هستی را معنادار میداند.
۲. آزادی روحی فرد؛ یعنی کرامت انسان و بروز استعدادهای درونی او.
۳. اصول اجتماعی بر مبنای روحانیت؛ یعنی نظمی که بر عدالت، ایمان و اخلاق استوار است.
اقبال هشدار میدهد که تمدن غربی، ایمان را از زندگی بشر جدا کرده و روح را در برابر ماده شکست داده است. او معتقد است که مسلمانان، به جای تقلید کورکورانه از غرب، باید روح اسلامی خود را احیا کنند. اسلام زنده است، چون قرآن زنده است؛ اما مسلمانان، چون فهم خود را از اسلام وارونه کردهاند، مردهاند. او میگوید: «مسلمانان، جامهی اسلام را پوشیدهاند، ولی چون پوستینی وارونه؛ پشم آن بیرون است و گرمای آن از میان رفته.»
من نیز با اقبال همصدا هستم که اسلام، امروز از ناحیهی تفکر ما آسیب دیده است. اسلام زنده و جاودان است، اما فکر مسلمانان از حیات افتاده است. قرآن همان است که بود، سنت پیامبر همان است که بود، اما تلقی ما از آن دگرگون شده؛ از درون تهی و از معنا خالی گشته است.
اسلام به ما جان و حرکت میدهد، اما ما آن را به صورت عادت و تشریفات درآوردهایم. اذان میگوییم، نماز میخوانیم، ولی روح نماز و ایمان در ما نیست. اقبال میگفت: «اسلام هست، اما روح اسلام در ما نیست».
در پایان این سخنرانی، خطابم به همهی آنان است که دل در گرو بیداری اسلامی دارند:
احیای تفکر اسلامی، یعنی بازگرداندن روح ایمان و آگاهی به کالبد جامعهی مسلمان. تا وقتی اسلام را نه به عنوان حقیقتی زنده، بلکه به صورت میراثی تاریخی ببینیم، از آن جز پوستهای باقی نخواهد ماند. ما باید از تقلید کور رها شویم، از خرافه به معرفت، و از تعصب به آگاهی برسیم.