بسم الله الرحمن الرحیم
مراقب چهار نفر باش که دست از پا خطا نکنند؛ عبدالله بن عمر، عبدالرحمان بن ابی‌بکر، عبدالله بن زبیر و بیشتر از همه مواظب حسین بن علی باش.

سال شصت هجری بود. معاویه در بستر مرگ افتاده بود و نفس‌های آخر را می‌کشید. به اطرافیانش گفت یزید را خبر کنند که می‌خواهد وصیت کند. یزید که مشغول خوشگذرانی بود، بدون عجله خودش را به کاخ سبز دمشق رساند. معاویه از او پرسید بعد از مرگش چگونه می‌خواهد حکومت کند. یزید جواب داد می‌خواهد مثل عمر بن خطاب حکومت کند. معاویه تعجب کرد و گفت خودش می‌خواسته مثل عثمان حکومت کند اما نشده.

معاویه به یزید نصیحت کرد با مردم مدارا کند، مخصوصاً مردم حجاز و عراق. گفت خطاهای مردم را نادیده بگیرد، هوای مردم دمشق را داشته باشد و آقازاده‌های دمشقی را برای مدت طولانی به جاهای دیگر نفرستد. سپس چهار نفر را نام برد که باید مراقبشان باشد. درباره حسین بن علی گفت با بقیه فرق دارد، شخصیتی محبوب و بانفوذ است. گفت با او مهربان باشد و پیوند خویشاوندی را رعایت کند، اما اگر به هیجان بیاید مثل این است که شیر درنده‌ای را به هیجان آورده باشد. معاویه تأکید کرد یزید باید ظاهر را حفظ کند و کارهای ناشایست خود را علنی نکند. همان لحظه جان داد.

یزید بر پیکر پدر گریست و سپس به ضحاک فرمانده محافظان دستور داد خبر مرگ خلیفه را اعلام کند. ضحاک وارد مسجد جامع دمشق شد و اعلام کرد معاویه به اجل طبیعی از دنیا رفت. پیکر معاویه در قبرستان باب الصغیر دفن شد، اما یزید در مراسم حاضر نشد و بعداً با جمعی از اراذل به سر قبر پدر آمد.

یزید در جمع مردم شام سخنرانی کرد و گفت بین شام و عراق جنگی در خواهد شد. ادعا کرد در خواب دیده رودخانه‌ای از خون جاری شده و ابن زیاد به او کمک کرده تا از آن عبور کند. مردم به حمایت از ابن زیاد و یزید شعار دادند. اما ناگهان مردی از جمعیت برخاست و به یزید اعتراض کرد و گفت صفاتی که برای پدرش می‌بندد مال پیغمبر خدا و اهل بیتش است. آن مرد خودش را نجات داد و فرار کرد.

یزید بعد از مجلس به همراه ابن‌نصر، دوست قدیمی‌اش، به خانه باغی رفت. شراب خوردند و یزید از آرزوهایش گفت. می‌خواست در همه قلمرو خلافت، محل‌هایی برای عیش و عشرت افتتاح کند تا مردم آزاد باشند هر جور که دلشان می‌خواهد زندگی کنند. حتی گفت می‌خواهد در مکه و مدینه هم چنین جاهایی باز کند. ابن‌نصر به او گفت در مکه و مدینه آدم‌هایی مثل حسین بن علی هستند. یزید اعتراف کرد فقط از حسین بن علی می‌ترسد و گفت حسین پولکی نیست و نمی‌شود با پول خریدش.

سپس برای ابن‌نصر ماجرایی را تعریف کرد. روزی یزید با حال مستی منتظر دیدار حسین بن علی بود. پیشکار رومی‌اش به او گفت حسین بن علی آدم دهن‌لقی نیست. یزید تصمیم گرفت حسین را امتحان کند. وقتی حسین وارد شد، یزید عطر زده بود تا بوی شراب را بپوشاند. حسین گفت چه بوی خوبی می‌دهد اما نگفت بوی شراب را حس کرده است. یزید جلوتر رفت و جلوی چشم حسین شراب خورد و حتی به ساقی گفت برای حسین هم پیاله پر کند. حسین عصبانی شد و گفت تو از این چیزها لذت می‌بری، نه من. بعد از آن مجلس بیرون رفت. یزید در پایان گفت مهم‌ترین مشکلش حسین بن علی است.