بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی میخواهم دین را از درون روان انسان بفهمم.
من وقتی از روانشناسی دین سخن میگویم، منظورم ورود به یکی از حساسترین و عمیقترین قلمروهای فهم انسان است: قلمرویی که در آن میکوشم دینداری را نه فقط بهعنوان یک مجموعه باورهای بیرونی، بلکه بهعنوان یک پدیده روانی، زنده و پیچیده بررسی کنم. از نگاه من، روانشناسی دین یعنی بررسی پدیده دینداری از منظر روانشناسی؛ یعنی من در پی آن هستم که عوامل و زمینههای دینداری، ابعاد آن، راههای سنجش و اندازهگیری آن، و همچنین آثار و پیامدهایش را توصیف و تبیین کنم.
این نقطه آغاز، بسیار مهمتر از آن چیزی است که در نگاه اول به نظر میرسد. زیرا اگر دینداری را فقط در سطح ظاهر ببینم، از بخش مهمی از حقیقت آن غافل میمانم. من باید بپرسم: چه چیزی انسان را به دین میکشاند؟ چه سازوکارهای روانی در شکلگیری تجربه دینی نقش دارند؟ آیا دینداری فقط یک امر رفتاری است یا لایههای عمیقتری هم دارد؟ و اگر بتوانم آن را بشناسم، آیا میتوانم آن را بسنجیم، مقایسه کنم و پیامدهایش را دقیقتر بفهمم؟
در همینجا نقش روانشناس دین روشن میشود. من فقط با یک رشته انتزاعی و نظری روبهرو نیستم؛ بلکه با پژوهشی مواجهام که میخواهد مفاهیم و آموزههای دینی را از نظر روانشناختی تحلیل کند. یعنی میتوانم به سراغ مفاهیم دینی بروم و درباره آنها توصیف علمی، تعریف، سنجش، بررسی رشد، تبیین، آسیبشناسی و تحلیل پیامدها ارائه دهم. به بیان دیگر، من با دینی روبهرو هستم که فقط موضوع ایمان نیست، بلکه موضوع فهم روانشناختی هم هست.
نویسنده در این بخش، از همین جا میخواهد نشان دهد که روانشناسی دین چگونه از یک پرسش ساده آغاز میشود اما به شبکهای گسترده از پرسشها میرسد. برای نمونه، وقتی مفاهیم دینی را مطالعه میکنم، حتی میتوانم به سراغ مفاهیم انسانشناختی قرآنی بروم و آنها را در چارچوبی روانشناختی بررسی کنم. این یعنی دین، برای من، فقط امری بیرونی و آیینی نیست؛ بلکه میتواند میدان مطالعهای باشد که در آن معنا، تجربه، رفتار و ساختار روانی انسان در هم تنیدهاند.
اما این رشته تنها در تعریف خلاصه نمیشود. من اگر بخواهم روانشناسی دین را بفهمم، باید تاریخ آن را هم ببینم. تاریخ رسمی پیدایش این رشته به اواخر قرن نوزدهم برمیگردد، اما تأمل روانشناختی درباره دین بسیار قدیمیتر از این تاریخ رسمی است. در واقع، خیلی پیش از آنکه روانشناسی دین بهعنوان یک رشته مستقل شکل بگیرد، انسانها درباره تجربه دینی، باور، ایمان، ترس، امید، و ریشههای روانی دین اندیشیده بودند.
در متن کتاب، به دو نوع مهم از این تأملات اشاره میکنم. نخست، تأملات توصیفی؛ یعنی جاهایی که در کتابهای مقدس ادیان، در اعترافات آگوستین، در مثنوی مولوی، در آثار غزالی، و نیز در نوشتههای متفکرانی مانند شلایرماخر و کرکگور، میتوان رگههایی از فهم روانشناختی دین را دید. اینها نشان میدهند که اندیشیدن درباره دین و روان انسان، پیشینهای بسیار طولانی دارد.
دوم، تبیین پیدایش دین است؛ یعنی تلاش برای توضیح اینکه دین چگونه پدید آمده و چه ریشههایی دارد. نویسنده یادآوری میکند که ردپای چنین تلاشی را دستکم از سه قرن پیش از میلاد میتوان یافت؛ از ائوهمروس گرفته تا لوکرتیوس. پس آنچه امروز من آن را روانشناسی دین مینامم، ناگهان از هیچ زاده نشده است؛ بلکه بر شانهی قرنها تأمل، مشاهده و تفسیر ایستاده است.
در ادامه این مقدمه، کتاب مرا وارد تاریخ شکلگیری سه سنت اصلی این رشته میکند: سنت انگلیسی-آمریکایی، سنت آلمانی، و سنت فرانسوی. همین تقسیمبندی نشان میدهد که روانشناسی دین از آغاز، یک مسیر یکنواخت و ساده نداشته؛ بلکه در بسترهای فکری و فرهنگی مختلف، چهرههای متفاوتی به خود گرفته است.
پس اگر بخواهم پیام آغازین این کتاب را در یک جمله جمع کنم، باید بگویم: من قرار نیست فقط درباره دین حرف بزنم؛ قرار است دین را از درون تجربه انسانی، از زاویه روان، تاریخ، معنا و پیامدهایش بفهمم. و این دقیقاً همان جایی است که سفر اصلی کتاب آغاز میشود.