بسم الله الرحمن الرحیم
دردِ جدایی، اولین نشانه‌ی زنده‌بودن دل است.

انسان تا وقتی درد ندارد، حرکت نمی‌کند. ناله، نشانه‌ی حیات است؛ نشانه‌ی این‌که چیزی هنوز درون انسان نمرده. وقتی دل از اصلش جدا می‌شود، آرام نمی‌ماند. این بی‌قراری، اتفاقی نیست؛ علامت است. علامتِ این‌که انسان جای خودش نیست و این نابه‌جایی دارد خودش را نشان می‌دهد.

جداافتادن، فقط بریدن از خدا نیست؛ بریدن از حقیقتِ خودِ انسان است. انسان وقتی از اصلش فاصله می‌گیرد، پراکنده می‌شود. خواسته‌هایش زیاد می‌شود، اما هیچ‌کدام سیرش نمی‌کند. حرف می‌زند، می‌دود، جمع می‌کند، اما آرام نمی‌شود. این شلوغی، پوششی است روی یک درد عمیق‌تر.

ناله، اعتراض نیست؛ اعتراف است. اعتراف به این‌که این وضعیت، وضعیتِ طبیعیِ انسان نیست. کسی که ناله ندارد، یا هنوز نفهمیده، یا دیگر حس نمی‌کند. اما کسی که ناله می‌کند، هنوز ارتباطی دارد. همین ارتباطِ ضعیف، می‌تواند نقطه‌ی شروع باشد.

شنیدن، قبل از گفتن می‌آید. تا انسان صدای این ناله را نشنود، دعا هم زبان ندارد. خیلی وقت‌ها دعاها سطحی‌اند چون درد شنیده نشده. وقتی درد واقعی فهمیده شود، دعا شکل عوض می‌کند. دیگر پر از درخواست‌های پراکنده نیست؛ متمرکز می‌شود روی بازگشت.

جداافتادن، انسان را متکبر نمی‌کند؛ بی‌قرار می‌کند. این بی‌قراری اگر درست فهمیده نشود، تبدیل به فرار می‌شود. فرار به سرگرمی، به کار، به حرف، به حتی عبادتِ بی‌حضور. اما اگر فهمیده شود، تبدیل به مسیر می‌شود. مسیری برای برگشت.

در این نگاه، شکایت از حالِ بد، ضعف نیست. ضعف، بی‌درد بودن است. کسی که درد را حس می‌کند، هنوز امکان دارد. هنوز می‌تواند بایستد، گوش بدهد و جهت را عوض کند. ناله، زبانِ دلِ زنده است.

انسانِ جداافتاده، دنبال آرامش می‌گردد، اما آرامش را اشتباه می‌جوید. خیال می‌کند با تغییر بیرون، درون درست می‌شود. اما ریشه‌ی درد، بیرونی نیست. تا نسبت اصلاح نشود، هیچ تغییری کافی نیست.

اینجا دعا دیگر تمرینِ کلمات نیست؛ پاسخ به یک درد است. دردِ دوری، دردِ گم‌شدن، دردِ بی‌جایی. این درد، اگر به زبان بیاید، انسان را جلو می‌برد. اگر سرکوب شود، انسان را فرسوده می‌کند.

شنیدنِ این ناله، شجاعت می‌خواهد. چون انسان باید بپذیرد که حالش خوب نیست، راهش درست نیست، و تکیه‌گاه‌هایش کافی نیستند. این پذیرش، همان جایی است که راه باز می‌شود.

بازگشت، از همین شنیدن شروع می‌شود. نه با تصمیم‌های بزرگ، نه با ادعا. با یک توجه ساده: این‌که این صدا را خاموش نکنیم. این صدا، دعوت است. دعوت به اصل. دعوت به جایی که انسان آرام می‌گیرد، نه چون مشکل حل شده، بلکه چون جای درست را پیدا کرده است.

این ناله، انسان را می‌شکند، اما نابود نمی‌کند. برعکس، او را قابلِ ساختن می‌کند. چون دلِ شکسته، گوش دارد. و گوشی که بشنود، می‌تواند راه را پیدا کند.