بسم الله الرحمن الرحیم
وجود حقیقتی است که مفهوم آن بدیهی و بینیاز از تعریف است، و هیچ چیز دیگری در کنار آن حقیقت اصیلی ندارد.
وجود، سادهترین چیزی است که ذهن میفهمد؛ برای فهمیدنش نیازی به چیز دیگری نیست. هر چه بگویی یا ببینی، اول باید باشد و وجود داشته باشد. حتی نمیشود آن را با حد و رسم تعریف کرد، چون هر تعریفی نیازمند چیزی روشنتر است و هیچ چیز روشنتر از وجود نیست.
وقتی میگوییم «انسان وجود دارد» یا «درخت وجود دارد»، کلمه «وجود» در هر دو یک معنا میدهد، نه دو معنای متفاوت. اگر وجود برای هر چیزی معنای جداگانهای داشت، نمیتوانستیم بگوییم هم واجب الوجود (خدا) موجود است و هم ممکن الوجود (مخلوقات). پس وجود یک مفهوم مشترک معنوی است، نه لفظی.
وجود بر ماهیت (ماهیت همان چیزی که یک چیز هست، مثلاً انسان بودن یا درخت بودن) اضافه میآید. یعنی شما میتوانید ماهیت یک چیز را بدون وجودش تصور کنید، بعد بگویید آن ماهیت «وجود دارد» یا «وجود ندارد». اگر وجود عین ماهیت بود، هیچ وقت نمیشد از یک چیز گفت «هست» یا «نیست» در حالی که ماهیتش یکسان بماند.
در میان فیلسوفان، آن گروه که به «اصالت وجود» باور دارند میگویند حقیقت اصلی همان وجود است و ماهیت ها اعتباری و ذهنی هستند. دلیلش این است که ماهیت از خودش نه هستی دارد نه نیستی؛ بلکه وجود است که به آن هستی میبخشد. اگر ماهیت اصیل بود، نمیشد تفاوت بین چیز قوی و ضعیف، یا علت و معلول را توضیح داد.
خود وجود یک حقیقت واحد است ولی درجهبندی میشود. مثل نور که یک حقیقت است اما بعضی جاها شدید است و بعضی جاها ضعیف. شدت و ضعف نور، چیز اضافهای جدا از نور نیست. وجود هم از ضعیفترین مرتبه (ماده اولی که تقریباً هیچ فعلیتی ندارد) تا قویترین مرتبه (وجود واجب که هیچ حد و مرزی ندارد) یک حقیقت واحد است با مراتب متفاوت.
وجود از سه جهت متخصص میشود: اول با خود ذاتش، دوم با مرتبهاش (شدت و ضعف)، سوم با اضافه شدن به ماهیتهای گوناگون. اما بدان که وجود بر ماهیت عارض میشود نه مثل عارض بر معروض؛ بلکه حقیقتاً ماهیت به برکت وجود، موجود میشود.
وجود «غیر» ندارد؛ یعنی هر چه تصور کنی غیر از وجود باشد، یا خود وجود است یا هیچ. پس وجود «ثانی» هم ندارد، چون اگر چیزی دوم بود، با اول فرق داشت و آن فرق یا درون وجود بود یا بیرون، و هر دو محال است. وجود نه جوهر است و نه عرض، چون جوهر و عرض از سنخ ماهیتند و وجود از سنخ دیگری است. وجود جزء هیچ چیزی نیست و خودش هم جزء ندارد؛ نه جزء عقلی دارد (مثل جنس و فصل) و نه جزء خارجی (مثل ماده و صورت) و نه جزء مقداری (مثل خط و سطح).
«نفس الامر» همان واقعیتی است که قضایا به آن سنجیده میشوند. قضیه گاهی به واقعیت بیرونی راست میآید، گاهی به واقعیت ذهنی. هر دو نوع میتوانند صادق باشند، چون نفس الامر هم شامل وجود بیرونی میشود و هم وجود ذهنی.
«شیئیت» با وجود هممعناست. چیزی که نیست، هیچ شیئیتی ندارد. بعضی گفتهاند ممکن است چیزی معدوم ولی «ثابت» باشد، اما این درست نیست؛ عدم یعنی هیچ، محض بطلان، بدون هیچ گونه ثبوتی. در عدم، هیچ تمایزی وجود ندارد؛ عدم بصر و عدم سمع فرقشان به خاطر وجودهای مقابلشان است، نه به خاطر خود عدم. همچنین در عدم علیتی نیست؛ نمیتوان گفت «عدم علت، علت عدم معلول است»؛ این فقط یک تعبیر مجازی است.
معدوم مطلق را نمیتوان خبر داد، چون چیزی نیست که خبر از آن بدهند. اگر کسی بگوید «معدوم مطلق خبر داده نمیشود»، خود این جمله به حمل شایع (نه حمل اولی) خبر از چیزی میدهد که در ذهن وجود دارد. اشکالی پیش نمیآید.
اعاده معدوم به عینه (دوباره همان چیز قبلی را درست کردن پس از نابودی) محال است. اگر چیزی کاملاً نابود شود، دیگر نمیتوان همان را برگرداند، چون بین دو وجودش جدایی و عدم میافتد و این یعنی چیزی با خودش فرق دارد. همچنین اگر اعاده ممکن بود، هیچ فرقی بین اول و دوم نبود و نمیشد تعداد را مشخص کرد. آنهایی که به جواز اعتقاد دارند، به خاطر باورهای شرعی درباره معاد است، ولی مرگ نوعی تکامل است نه نابودی کامل.