بسم الله الرحمن الرحیم
ایمان دینی پیوسته مبتنی بر وحی تاریخی است و در چارچوب سنتی زیست میکند که نگرش توحیدی پدر ایمان، ابراهیم، ریشه نخستین آن محسوب میشود.
تعارض میان عقل و ایمان یکی از دیرینهترین مسائل اندیشه بشری است. در نگاه نخست، فیلسوف فردی خردمند اما فارغدل و سرد تصویر میشود که با خردورزی به هستی مینگرد، و مؤمن انسانی پرشور و برافروخته که عاشقانه دلبسته امر متعال است. اما تحلیل عمیقتر نشان میدهد که میان این دو شکافی پرنشدنی وجود ندارد؛ چرا که در روان مؤمن ردپای شکاکیت فلسفی و در منش فیلسوف شوری مؤمنانه خفته است. سقراط در عین به کارگیری دیالکتیک عقلانی، ایمانی راسخ به فرمان خداوند داشت و هایدگر یا ویتگنشتاین نیز در ژرفای مباحث تحلیلی خود، دغدغهای دیندارانه و اخلاقی را دنبال میکردند. سرچشمه مشترک عقل و ایمان، خودِ هستی است. هستی نقطه بیواسطهای است که پیش از هر سنتی انسان را به پرسش از معنا و خدا وامیدارد. ایمان و عقل دو نحوه مواجهه با این حقیقت واحد هستند و هر دو نیروی خود را از آن میگیرند.
ایمان امری التفاتی است؛ یعنی همواره ناظر به متعلق مشخصی بوده و از معرفت تهی نیست. همین بعد معرفتی اجازه میدهد که عقل به نقد و سنجش آن بپردازد. اگرچه نقادیهای منطقی توان ویران کردن ایمان را ندارند، اما میتوانند زمینهساز تحولی وجودی گردند. فعل ایمان غلبه بر تردید است و تردید امکان منفی و ضروری برای برافروخته ماندن شعله ایمان محسوب میشود. نقادی آگاهانه در عین دوست داشتن، پارادوکس پویای حیات ایمانی است. در این میان متکلم در فاصله میان عقل و ایمان حرکت میکند. متکلم صادق کسی است که تفکر عقلانی را تا مرزهای نهایی آن دنبال کند، زیرا حقیقت نهایی معادل هستی است و هستی انتفاناپذیر است. فلسفه اگر تابع اقتدارهای صلب شود پویایی خود را از دست میدهد و به نظامهای متافیزیکی ایستاده بدل میگردد.
نظامهای فکری و متافیزیکها به دلیل ساختار زمانمند و تاریخی انسان، نابسنده و محکوم به شکست هستند. انسان ذاتاً گرفتار تاریخیت خویش است و نمیتواند حقایق را خارج از زمان و مکان شهود کند. همانطور که گزنوفانس اشاره کرده است، انسانها همواره مفاهیم و مقولات تاریخی و اجتماعی خود را به عالم الهیات سرایت میدهند. این انسانپنداری در فهم امور ماوراءالطبیعی نقشی تعیینکننده دارد. کتابهای مقدس کوشیدهاند با زبان تنزیهی این سخنان انسانپندارانه را بشکنند، اما بشر به دلیل انس با جهان مادی ناگزیر از مفاهیم ناسوتی استفاده میکند. از این رو هر متافیزیکی باید به نفع جنبههای تنزیهی و ساحتی به کلی دیگر از امر قدسی کنار برود تا از تبدیل شدن به بتپرستی مفهومی جلوگیری شود.
تفکر مدرن با تاکید بر کرانمندی معرفت آدمی، ضرورت شناخت مرزهای خرد را آشکار ساخت. کانت نشان داد که معرفت عینی ما فراتر از تجربه حسی پیش نمیرود و فاهمه بشری توان دستیابی به معرفت شناختاری خارج از زمان و مکان را ندارد. هگل عنصر تاریخ، مارکس عامل اقتصاد، فروید ناخودآگاه روانی، نیچه و فوکو پیوند معرفت و قدرت، و ویتگنشتاین مرزهای زبان را به عنوان کرانههای معرفت انسانی تبیین کردند. انسانمداری مدرنیسم، بازگشت به مسئولیت و نقش کنشگرانه انسان در معرفت است. اومانیسم و مدرنیسم در معنای اصیل خود نه به معنای جایگزینی انسان به جای خدا، بلکه آگاهی بر فقر ذاتی و محدودیتهای وجودی بشر است. این تواضع معرفتی میتواند اندیشه بشری را با پیام پیامآوران و آموزههای معنوی پیوند دهد.