بسم الله الرحمن الرحیم
بباید و نباید وقتی انسان را میسازد که از فهم و انتخاب برخاسته باشد، نه از ترس و اجبار.
زندگی انسان پر از باید و نباید است. هیچ انسانی بدون آنها زندگی نمیکند، حتی کسی که ادعای آزادی مطلق دارد. مسئله این نیست که باید و نباید باشد یا نباشد؛ مسئله این است که این باید و نباید از کجا میآید و چگونه پذیرفته میشود. اگر بایدها فقط تحمیل بیرونی باشند، خیلی زود به مقاومت، دورویی یا فرار میرسند. اما اگر از درون فهمیده شوند، به نیروی رشد تبدیل میشوند.
باید و نباید واقعی، بر پایهی شناخت شکل میگیرد. انسان اول میفهمد، بعد انتخاب میکند، و بعد خودش را متعهد میبیند. وقتی فهم نباشد، اطاعت کور شکل میگیرد. اطاعتی که نه اخلاق میسازد و نه انسان را بالا میبرد. چنین اطاعتی فقط ظاهر را درست میکند، اما درون را خالی میگذارد.
انسان موجودی انتخابگر است. اگر این انتخاب از او گرفته شود، حتی کار درست هم برایش بیارزش میشود. ارزش اخلاقیِ عمل، به اختیاریبودن آن گره خورده است. عملی که از ترس یا فشار انجام شود، شاید نظم بسازد، اما انسان نمیسازد. باید و نبایدی که انسان را نادیده بگیرد، دیر یا زود به ضد خودش تبدیل میشود.
خیلی وقتها باید و نباید با زور قاطی میشود. یعنی بهجای اینکه دلیل گفته شود، قدرت به میدان میآید. نتیجهاش این میشود که انسان یا تسلیم میشود یا پنهانی سرپیچی میکند. در هر دو حالت، رشد متوقف میشود. چون رشد، فقط در فضای فهم و گفتوگو اتفاق میافتد.
باید و نباید سالم، با آزادی در تعارض نیست. آزادیِ بیقید، انسان را پراکنده میکند؛ اما آزادیِ آگاهانه، انسان را منسجم میکند. انسان آزاد، کسی است که بتواند برای خودش «باید» بسازد و به آن پایبند بماند. کسی که هیچ بایدی را نمیپذیرد، در واقع اسیر لحظهها و فشارهاست.
اگر بایدها فقط از بیرون بیایند، با تغییر قدرتها عوض میشوند. امروز چیزی ممنوع است، فردا مجاز میشود؛ بدون اینکه فهم عمیقتری شکل گرفته باشد. این بیثباتی، اخلاق را سست میکند. اما اگر بایدها از درونِ آگاهی بجوشند، حتی در نبودِ ناظر هم پابرجا میمانند.
باید و نباید، ابزار تربیتاند، نه وسیلهی تحقیر. وقتی انسان احساس کند تحقیر میشود، دیگر به معنا توجه نمیکند؛ فقط دنبال راه فرار میگردد. تربیت واقعی، کرامت انسان را حفظ میکند. به او میگوید چرا چیزی باید باشد و چرا چیزی نباید.
باید و نبایدِ اخلاقی، همیشه با مسئولیت همراه است. یعنی انسان بداند که انتخابش فقط به خودش مربوط نیست. رفتار او بر دیگران اثر میگذارد. این فهم، باید را از خودخواهی جدا میکند. انسان میفهمد که بعضی محدودیتها، برای حفظ انسانیت جمعی لازماند.
اگر جامعهای فقط با دستور اداره شود، انسانها کودک میمانند. اگر جامعهای فقط با رهاکردن پیش برود، انسانها به هم آسیب میزنند. تعادل این دو، در فهم باید و نباید بهعنوان انتخاب آگاهانه است، نه فرمان خشک.
در نهایت، باید و نباید وقتی زنده است که انسان آن را بفهمد، بپذیرد و انتخاب کند. چنین بایدی، زنجیر نیست؛ ستون است. ستونی که اگر درست ساخته شود، هم آزادی را حفظ میکند و هم انسان را رشد میدهد.