بسم الله الرحمن الرحیم
عباس بن علی از همان کودکی نشان داد که شیر بیشه بنی هاشم است؛ در چهارده سالگی در جنگ صفین چنان دلاوری کرد که دشمنان از نامش میلرزیدند.
داستان از جنگ صفین شروع میشود. سپاه امام علی و سپاه معاویه ماهها روبهروی هم ایستاده بودند. قنبر، غلام امام علی، به میان سپاه شام رفت و پیغام داد که جنگ از فردا آغاز میشود. در میدان نبرد، ابوشعشاء که از پهلوانان معروف شام بود، هفت پسرش را یکی پس از دیگری به میدان فرستاد. اما یک چابک سوار نقابدار، همه هفت پسر او را با شمشیر دو دستش به خاک هلاکت انداخت. وقتی چابک سوار نقاب از چهره برداشت، همه دیدند او عباس است، پسری که هنوز چهارده ساله نشده بود. امام علی او را در آغوش گرفت و فرمود: «حسن و حسین چشمان من هستند، محمد حنفیه بازوی من است و تو عباس... قلب منی.»
عباس فرزند امیرالمؤمنین علی و فاطمه بنت حزام، معروف به «امالبنین» بود. مادرش از قبیلهای شجاع و دلاور بود. جد مادریاش عروة الرحال، جهانگرد معروف عرب، و جد دیگرش عامر بن مالک بود که به «بازیکننده نیزهها» معروف بود. امالبنین پیش از ازدواج با علی، خواب دیده بود که ماه در دامنش افتاده و سه ستاره هم بعد از آن در دامنش نشسته است. تعبیر خوابش این بود که صاحب پسری خواهد شد که سرور و آقا خواهد بود و سه پسر دیگر هم بعد از او به دنیا میآید.
عباس روز چهارم شعبان سال ۲۶ هجری در مدینه به دنیا آمد. امیرالمؤمنین نام او را «عباس» (به معنای شیر بیشه) و کنیه «اباالفضل» را برایش انتخاب کرد. وقتی خبر تولد به پیامبر در عالم رؤیا رسید، فرمود: «مژده باد بر علی که صاحب پسری شده که در بهشت برای او دو بال خواهد بود.» از همان کودکی، زیبایی و هوش و عطش عباس برای کسب علم، همه را حیرتزده کرده بود. مردم مدینه به او لقب «ماه بنی هاشم» داده بودند.
عباس دو ساله بود که روزی امیرالمؤمنین دستان کوچک او را بوسید و گریست. امالبنین پرسید چرا گریه میکنی؟ مگر دستان پسر من عیبی دارد؟ حضرت فرمود: «روزی میرسد که دستان عباس در دفاع از دین اسلام و در راه برادرش حسین قطع میشود.» امالبنین به گریه افتاد، اما حضرت فرمود: «خداوند در عوض دو دستش، دو بال شکوهمند به او میدهد تا در بهشت پرواز کند، همان گونه که برادرم جعفر طیار پرواز میکند.»
عباس در دامان پدر رشد کرد. هر روز با او به مسجدالنبی میرفت و پای بحثهای علمی مینشست. آن قدر هوشمند بود که گاهی تنها او میتوانست به سؤالات دشوار امیرالمؤمنین پاسخ دهد. در بازیهای کودکانه فرمانده بود، از درختان بالا میرفت، اسبسواری را زود یاد گرفت و هیچ کودکی در مدینه هماورد او در کشتی گرفتن نبود.
وقتی ده ساله شد، در ماجرای محاصره خانه عثمان، عباس با چندین مشک آب به خانه خلیفه رفت و به زنان و کودکان تشنه آب داد. محاصرهکنندگان به او اعتراض کردند که ما اجازه نمیدهیم آب به خانه عثمان برود. عباس با هوشمندی گفت: «من هنوز بالغ نشدهام، پس با این کار، پیمان شما شکسته نمیشود.» و وارد خانه شد. خلیفه او را در آغوش گرفت و گفت: «به راستی که به پدرت ابوتراب رفتهای. سقایی در خاندان شما موروثی است، همان گونه که جدت عبدالمطلب سقای زوار خانه خدا بود.»
در نبرد صفین، عباس با آنکه فقط چهارده سال داشت، با اجازه پدر به میدان رفت. او هفت پسر ابوشعشاء را یکی پس از دیگری به هلاکت رساند و سرانجام خود ابوشعشاء را هم با ضرب شمشیری بر زمین انداخت. پس از فتح رود فرات، امیرالمؤمنین رو به پسرانش کرد و فرمود: «حسن و حسین چشمان من هستند، محمد حنفیه بازوی من است و تو عباس... قلب منی.» و عباس را به سینه چسباند.