بسم الله الرحمن الرحیم
«آزادی، آن است که انسان از خود رها شود، نه از خدا».
من در این گفتار، از نوعی آزادی سخن میگویم که ریشهی همهی آزادیهاست: آزادی معنوی. آزادی اجتماعی هرچند ارزشمند است، اما تا آزادی درون حاصل نشود، ثمر چندانی ندارد. انسانی که بردهی خشم، حرص، حسد یا شهوت خویش است، اگر هزار حکومت ظالم را هم از میان ببرد، هنوز در بند است. آزادی حقیقی آن است که انسان از قیدِ نفسِ خود آزاد شود.
در جامعه، آزادی معمولاً به معنای رهایی از بند دیگران فهمیده میشود؛ اما اسلام پیش از آن، انسان را به آزادی از درون میخواند. قرآن میفرماید:
«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا»
رستگار شد آنکس که نفس خود را تزکیه کرد، و زیانکار شد آنکه آن را آلوده ساخت.
یعنی نخستین میدان آزادی، درون انسان است. انسان اگر بر خویش حاکم نباشد، هرگز آزاد نیست، هرچند هیچ قدرتی بر او سلطه نداشته باشد.
انسان، دو نوع بندگی دارد: بندگی در برابر خدا، و بندگی در برابر نفس. بندگی خدا عین آزادی است، زیرا در آن، انسان از وابستگی به هر چیز غیر الهی رها میشود. اما بندگی نفس، زنجیری است که دست و پای روح را میبندد. کسی که بندهی شهوت یا جاه است، اگر دنیا را هم به او بدهی، اسیرتر میشود. علی(ع) میفرماید: «كم من عقل أسير تحت هوى أمير.» چه بسیار خردهایی که اسیر هوای نفساند.
آزادی معنوی، همان تزکیهی نفس است؛ یعنی رهایی از اسارت غرایز کور و میلهای بیهدف. انسانِ آزاد، کسی است که شهوت، خشم، طمع و ترس، فرمانروای او نیستند. چنین انسانی، فرمانبردار عقل و ایمان است. این همان آزادیای است که پیامبران برای آن آمدهاند. هدف بعثت، فقط تغییر نظامهای سیاسی نبود؛ بلکه نجات انسان از بردگی درون بود. قرآن میگوید:
«وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ»
پیامبر آمده تا زنجیرهایی را که بر جان مردم بسته شده بگشاید.
اما بیشتر انسانها، از بندهای خود غافلاند. گمان میکنند آزادند، چون کسی بر آنان حکومت نمیکند، در حالیکه درونشان پر از اسارت است: اسارت شهوت، حرص، جاهطلبی و حسد. انسان میتواند در زندان باشد و آزاد، یا در کاخ و اسیر. آزادی معنوی، حالتی است از آرامش و تسلط بر خویشتن.
به همین دلیل است که عبادت، در اسلام وسیلهی تربیت آزادی است. نماز، روزه، ذکر و تقوا، همه برای آن است که انسان «خود» را در برابر خدا کوچک و در برابر هوای نفس بزرگ بیابد. روزه یعنی تمرین آزادی از لذتها؛ نماز یعنی بریدن از هر چه جز خدا؛ و تقوا یعنی قدرت نه گفتن به خواهشهای نفس. اینها ابزارهای آزادی معنویاند.
در جهان امروز، مردم آزادی اجتماعی را میجویند، اما از آزادی درون غافلاند. انسان مدرن از سلطهی شاهان رها شده، ولی گرفتار شهوت، مصرف، مد و جاهطلبی است. او آزاد نیست، بلکه بردهی تمایلات خویش است. تمدن جدید، انسان را از زنجیرهای بیرونی آزاد کرد، اما زنجیرهای درونی را محکمتر ساخت.
من میگویم آزادی معنوی، شرط همهی ارزشهاست. بدون آن، علم، هنر، سیاست و دین نیز فاسد میشوند. انسان آزاد، کسی است که بتواند میان عقل و میل، ایمان و خودخواهی، حق و لذت یکی را برگزیند و دیگری را قربانی کند. چنین انسانی است که خلیفهی خدا بر زمین است.
پس آزادی، هدف نهایی انسان است؛ اما نه آزادی از خدا، بلکه آزادی برای خدا.
انسان وقتی از بند نفس آزاد شود، تازه میفهمد که بندگی خدا عین آزادی است.