بسم الله الرحمن الرحیم
امام حسین در نامه‌ای به برادرش محمد حنفیه نوشت: «من از روی طغیان و گردن‌کشی یا برای ایجاد فساد و ستمگری خروج نکرده‌ام؛ بلکه برای اصلاح در امت جدّم به پا خواسته‌ام و می‌خواهم امر به معروف و نهی از منکر را انجام دهم.»

ماجرای کربلا از جایی آغاز شد که معاویه مرد و یزید به جای او نشست. یزید بلافاصله به ولید بن عتبه، حاکم مدینه، نامه نوشت که از امام حسین و عبدالله بن زبیر بیعت بگیرد. یزید در نامه اش دستور داده بود که اگر زیر بار نرفتند، گردنشان را بزنند. ولید که مردی محافظه‌کار بود، شبانه امام و ابن زبیر را به دارالاماره احضار کرد. ابن زبیر دعوت را نپذیرفت و همان شب به مکه گریخت. اما امام حسین با همراهان مسلح به دارالاماره رفت. ولید خبر مرگ معاویه را اعلام کرد و گفت این نامه یزید است که از شما بیعت می‌خواهد. امام فرمود: بیعت پنهانی من فایده ندارد. صبر کنید تا فردا در یک مجلس عمومی، همه یکسان بیعت کنند. این پاسخ، یک پاسخ هوشمندانه بود؛ امام بیعت نکرد، اما مستقیماً هم مخالفت نورزید. مروان بن حکم که در آنجا بود، فریاد زد: اگر حسین از اینجا برود و بیعت نکند، دیگر به او دست نخواهی یافت. یا از او بیعت بگیر یا سرش را از تنش جدا کن. امام با شنیدن این سخن به مروان فرمود: «وای بر تو ای پسر زن کبود چشم! تو فرمان می‌دهی مرا گردن بزنند؟ به خدا قسم که سخنی نادرست گفتی و به گناه آلوده شدی.» سپس امام به ولید فرمود: ما اهل بیت نبوتیم و یزید مردی فاسق، شراب‌خوار و آدم‌کش است که آشکارا گناه می‌کند. کسی مثل من با کسی مثل یزید بیعت نمی‌کند. صدای امام بلند شد و همراهان مسلح وارد شدند و امام به سلامت بیرون آمد. مروان به ولید گفت فرمان مرا نبردی. ولید جواب داد: دوست ندارم همه دنیا را داشته باشم و حسین را کشته باشم. کسی که حسین را بکشد، در روز قیامت اعمال نیکش ناچیز باشد.

همان شب، امام به کنار مزار پیامبر رفت و عرض کرد: «سلام بر تو ای رسول خدا! من حسین پسر فاطمه‌ام. گواه باش که اینان دست از یاری من برداشتند و مرا تنها گذاشتند.» امام تا صبح در کنار قبر پیامبر به نماز و دعا ایستاد. شب بعد هم همین کار را کرد. بعد از این حوادث، امام تصمیم به خروج از مدینه گرفت؛ زیرا یزید به سرعت ولید را عزل کرد و عمرو بن سعید اشدق را به جای او گماشت که مردی خطرناک و کینه‌توز بود و حتماً امام را در مدینه به قتل می‌رساند. امام شب یکشنبه ۲۷ رجب سال ۶۰ هجری، همراه با خاندان و یارانش (حدود ۸۲ نفر) از مدینه خارج شد. هنگام خروج، این آیه را تلاوت فرمود: «فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا يَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»؛ موسی از شهر خارج شد در حالی که ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه‌ای و می‌گفت پروردگارا مرا از این قوم ظالم رهایی بخش.

قبل از حرکت، محمد بن حنفیه (برادر امام) به حضور رسید و گفت: برادر! تو نزد من از همه کس محبوب‌تری. من می‌ترسم به یکی از شهرها بروی و مردم تو را تنها بگذارند و هدف اولین نیزه‌ها باشی. اگر می‌توانی با یارانت از شهرهای تحت حکومت یزید دوری گزین. به مکه برو و اگر آنجا هم ایمن نبودی، به کوه‌ها و بیابان‌ها پناه ببر. امام فرمود: برادر! اندرز گفتی و شفقت آوردی. در نقل ابن اعثم، امام جواب صریح‌تری به برادرش داد: «ای برادر! به خدا قسم اگر در تمام دنیا هیچ پناهی نداشته باشم، هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد.» این چهارمین بار بود که امام در گفتارش بر عدم بیعت تأکید می‌کرد.

در بین راه، عبدالله بن عمر با امام برخورد کرد و گفت: خدا را به یادتان می‌آورم که برگردید. اگر مردم بر کسی جمع شدند، شما از آن جدا نگردید. امام به راه خود ادامه داد. در جایی دیگر، عبدالله بن مطیع که از بزرگان قریش بود، به امام گفت: بر حذر باش که اهل عراق تو را فریب ندهند. در حرم بمان که تو سید و آقای عرب هستی. امام فرمود: «خدا آنچه را دوست دارد رقم می‌زند.» و اسبش را رها کرد و به سوی مکه رفت. کاروان امام در روز سوم یا پنجم شعبان، در میان استقبال گرم مردم، وارد مکه شد. امام هنگام ورود، این آیه را تلاوت فرمود: «وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْيَنَ قَالَ عَسَى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَوَاءَ السَّبِيلِ»؛ هنگامی که موسی به سوی مدین روی آورد، گفت: امید است پروردگارم مرا به راه راست راهنمایی کند. امام در خانه عباس بن عبدالمطلب (عموی پیامبر) ساکن شد و مردم گروه گروه به دیدارش می‌آمدند. وجود امام در مکه برای عبدالله بن زبیر که خود را برای خلافت آماده می‌کرد، بسیار گران بود؛ چون مردم به امام توجه می‌کردند، نه به او.