بسم الله الرحمن الرحیم
فلسفه یعنی چنگ زدن به حقیقت؛ دین هم دقیقاً همین را می‌خواهد.

انسان از همان لحظه‌ای که چشم به جهان می‌گشاید، عاشق واقعیت است. کودک نوزاد اول هر چیزی را به دهان می‌برد، اما بعد از چند بار تکرار، فقط چیزهای خوردنی را می‌گیرد و از سنگ و چوب و آهن پرهیز می‌کند. راز این کار چیست؟ جز این نیست که نخستین توجه کودک به واقعیت اشیاء، او را ناگزیر ساخته که حق را از باطل، مفید را از بی‌فایده جدا کند. انسان در تمام مراحل زندگی همین راه را می‌پیماید. همیشه می‌خواهد درست را از نادرست، حق را از باطل بازشناسد. این همان چیزی است که فلسفه نام دارد.

انسان این روش را در تمام شئون هستی به کار می‌برد. گاهی این بحث را تعمیم می‌دهد و از اصل وجود و اقسام و خواص و احکام آن به طور کلی بحث می‌کند. بعد سراغ علت و معلول، امکان و وجوب، قوه و فعل، قدم و حدوث می‌رود. این مباحث او را از عالم طبیعت به ماورای آن می‌کشاند. انسان می‌بیند جهان مادی همراه فقر و نیاز است و بدون تکیه به مبدأیی که احتیاجش را برطرف کند، نمی‌تواند بر پای خود بایستد. این همان فلسفه الهی است که از هستی خدا بحث می‌کند. فلسفه الهی بین تمام موجودات و پدیده‌ها به واسطه ذات باری تعالی که آفریدگار همه آنهاست، ارتباط و همبستگی شگفت‌آوری به وجود می‌آورد.

این حقیقت را می‌توان در نظریات فلسفی ملت‌های گذشته و همچنین در کتب آسمانی و به ویژه در قرآن به خوبی دید. بحث درباره جهان بالا و ماورای ماده دائماً در حال تحول بوده و به تدریج تکامل پیدا کرده است.

اما چه کسی گفته دین با فلسفه در تضاد است؟ دین جز مجموعه‌ای از معارف اصیل الهی و مسائل اخلاقی و حقوقی چیست؟ انبیا مردانی بودند که به دستور خدا، اجتماعات بشری را به سوی سعادت حقیقی رهبری می‌کردند. سعادت انسان جز در این نیست که در پرتو تعالیم آسمانی و به کمک هوش و استعداد خدادادی، به شناخت حقایق نائل آید. آیا انسان می‌تواند در دریافت معارف، برخلاف طبیعت خود عمل کند و به دامن استدلال چنگ نزند؟

اساساً بین روش انبیا در دعوت مردم به حق و آنچه انسان از راه استدلال درست به آن می‌رسد، فرقی نیست. تنها فرق این است که پیامبران از مبدأ غیبی استمداد می‌جستند. اما با آن مقام والا، خود را در سطح فکر مردم تنزل می‌دادند و به اندازه فهم آنها سخن می‌گفتند. پیامبر فرمود: «ما پیامبران مأموریم با مردم به اندازه عقل‌هایشان سخن بگوییم.»

قرآن هرچه درباره مبدأ و معاد و دیگر مسائل ماورای طبیعت می‌گوید، جز از طریق استدلال و ارائه دلیل روشن نیست. علم و بینش را می‌ستاید و جهل و تقلید کورکورانه را نکوهش می‌کند. می‌گوید: «بگو این است راه من که من و پیروانم با بصیرت تمام به سوی خدا فرا می‌خوانیم.»

پس دین هدفش جز این نیست که مردم به کمک استدلال و با نیروی برهان، حقایق جهان ماورای طبیعت را بشناسند. این همان فلسفه الهی است.

حرف‌های پوچ کسانی را که می‌گویند بشر چهار مرحله را پشت سر گذاشته: افسانه، دین، فلسفه و علم، رها کنید. اینها از حجاب ماده و طبیعت سر بیرون نکرده‌اند. گمان دارند دین یک سلسله شعر است و فلسفه استدلالی در امور وهمی و خیالی. نه به راه اعتدال رفته‌اند و نه طریق حقیقت سپرده‌اند.

بعضی از نویسندگان خودمان هم می‌گویند دین بر فلسفه خط بطلان می‌کشد و هدف این دو جداست. آنها تفسیر صحیحی از فلسفه نکرده‌اند. پنداشته‌اند فلسفه جز آرا و نظریات مردانی از یونان و غیر یونان نیست. اگر فلسفه همین بود که آنها گمان دارند، سزاوار بود از حریم دین طردش کنیم.

اما فلسفه چنین نیست. فلسفه بحث استدلالی در زمینه حقیقت پدیده‌هاست. هیچ‌وقت به رجال و آراء و اتفاق و اجماع و شهرت‌ها اعتنا نمی‌کند. چگونه می‌شود در شناخت واقعیت اشیاء، فقط به چند رأی و نظریه دل خوش کرد؟

نتیجه اینکه دین حقیقی مردم را جز به فلسفه الهی نمی‌خواند. این دو کاملاً وحدت هدف دارند: اینکه انسان از روی دلیل عقلی، به عالم ماورای طبیعت یقین پیدا کند.

و این فلسفه الهی در اسلام به اوج کمال رسید. اسلام تمام پدیده‌های جهان مادی را به خدای بزرگ مرتبط می‌سازد. مسأله توحید، یگانه اصلی است که در تمام شئون جهان هستی حاکم است. هر قضیه علمی و عملی در اسلام، در حقیقت همان توحید است که به اشکال مختلف درآمده. در اسلام حکم خدا در هر قضیه و در هر علم و عمل جریان دارد. این بزرگترین مزیتی است که خدا به این دین پایدار داده. چون علم را جز عمل حفظ نمی‌کند و هر دانشی که با عمل پیوند نداشته باشد، ضامن بقا ندارد.

دانش بدون عمل، بی‌ثمر است. علم و عمل توأم با هم‌اند. هر که بداند، عمل خواهد کرد. علم، عمل را می‌خواند. اگر پاسخش را ندهد، با او وداع می‌گوید.

اگر فلسفه الهی اسلام را با فلسفه الهی ملت‌های دیگر مقایسه کنیم، می‌بینیم آنها بین فلسفه الهی و مسائل زندگی جدایی انداخته‌اند. در صورتی که اسلام تمام قوانینش را بر اخلاق و آن را بر توحید بنا نهاده است. دانشمندان آنان از درک ساده‌ترین مسائل فلسفه الهی عاجزند، در حالی که یک فرد عادی مسلمان، تمام حرکات و سکنات خود را برای خدا منظور می‌کند.