بسم الله الرحمن الرحیم
به خدا سوگند که اگر دنیا هیچ پناه و منزلی هم نباشد، با یزید بن معاویه بیعت نمی‌کنم

معاویه پس از سالها حکومت، به بیماری مرگبار مبتلا شد. روزی به حمام رفت و لاغری تن خود را دید. بگریست که رفتنی شده است. در همان حال ابیاتی خواند که مضمونش این بود: شب و روز مرا می‌کاهند، پاره‌ای از تنم را گرفته‌اند و پاره‌ای را برایم گذاشته‌اند، ذره ذره تنم ناله می‌زند و زمینم می‌زند بعد از عمری که سرپا و سالار بودم.

پسرش یزید را خواست و به او گفت: ای پسرک، من رنج بار بستن و به این سو و آن سو رفتن را از تو کفایت کردم و کارها را برایت راست نمودم و دشمنان را خوار کردم و گردن عرب را برایت خاضع ساختم. پس اهل حجاز را مراعات کن که اصل تواند. اهل عراق را هم مراعات کن و اگر از تو خواهند که هر روز عاملی را عزل کنی، بکن که عزل یک عامل بر تو آسان‌تر است از اینکه صدهزار شمشیر به روی تو کشیده شود. و اهل شام را رعایت کن و آنها باید رازدار تو باشند. و من نمی‌ترسم که در این امر خلافت با تو کسی به نزاع برخیزد، مگر چهار کس از قریش: حسین بن علی، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر و عبدالرحمن بن ابی‌بکر.

معاویه درباره هر یک توضیح داد و درباره امام حسین گفت: مردی سبک‌خیز و تندمزاج است و مردم عراق او را رها نکنند تا به خروج وادارندش. پس اگر بیرون آمد و بر او ظفر یافتی، از او درگذر که رحم او به ما پیوسته است و خویشی با پیغمبر و حق عظیم دارد.

معاویه در نیمه رجب سال شصتم هجری از دنیا رفت. ضحاک بن قیس بیرون آمد و بر منبر رفت و کفن معاویه را بر دست داشت و گفت: معاویه مهتر عرب و دلاور بود. خداوند به او فتنه را بنشانید و شهرها بگشود. اما او مرد و ما او را در این کفنها بپیچیم و در گور کنیم و او را با عملش واگذاریم. آنگاه تا روز قیامت آشفتگی و هرج باشد.

یزید که در حوارین از قرای حلب بود، وقتی به مدینه رسید که معاویه را به گور کرده بودند. بر گورش نماز گزارد. سپس نامه‌ای به ولید بن عتبه، فرماندار مدینه، نوشت و او را از مرگ معاویه آگاه کرد و در نامه‌ای دیگر دستور داد حسین، عبدالله بن عمر و ابن زبیر را به بیعت بگیرد و آنها را رها نکند تا بیعت کنند.

چون خبر مرگ معاویه به ولید رسید، سخت پریشان شد. مروان بن حکم را فراخواند و با او مشورت کرد. مروان گفت رای من آن است که اکنون آنها را بخوانی و امر کنی به بیعت. اگر پذیرفتند، دست از آنها بداری و اگر نپذیرفتند، پیش از آنکه از مرگ معاویه آگاه گردند، گردن آنها بزنی. چون اگر از مرگ او آگاه گردند، هر یک به ناحیتی رود و مخالفت نماید و مردم را به خود خواند.

ولید، عبدالله بن عمرو بن عثمان را که جوانی نورس بود، سوی حسین و ابن زبیر فرستاد. آن دو را در مسجد یافت. عبدالله گفت امیر شما را می‌خواند. آنها گفتند تو بازگرد، ما بر اثر می‌آییم. ابن زبیر به حسین گفت گمان دارم امیر گمراه ایشان معاویه مرده است و سوی ما فرستاده تا از ما بیعت ستاند، پیش از آنکه این خبر میان مردم پراکنده شود. حسین گفت من نیز گمانی جز این ندارم.

سپس امام گروهی از موالی خود را خواند و فرمود سلاح بردارند و گفت: ولید مرا در این وقت خواسته است و ایمن نیستم از اینکه مرا به کاری تکلیف کند که اجابت او نکنم. پس با من باشید و چون نزد او داخل شوم، بر در بنشینید. اگر شنیدید آواز مرا بلند شده است، درآیید و شر او را از من دفع کنید.

چون امام نزد ولید رفت، مروان حکم را آنجا یافت. ولید خبر مرگ معاویه به او داد. سپس نامه یزید را بر او خواند که ولید را به گرفتن بیعت امر کرده بود. امام فرمود چنان بینم که به بیعت من در پنهانی قناعت نکنی تا آشکارا بیعت کنم و مردم بدانند. ولید گفت آری، چنین است. امام گفت پس صبح شود و رای خویش را در این امر ببینی. ولید گفت اگر خواهی به نام خدا بازگرد تا با جماعت مردم نزد ما آیی.

مروان گفت به خدا سوگند که اگر حسین اکنون از تو جدا گردد و بیعت نکند، بر مثل آن دست نیابی تا کشتار میان شما بسیار گردد. او را نگاه دار، از نزد تو بیرون نرود تا بیعت کند یا گردنش را بزنی. حسین برجست و گفت ای پسر زرقاء! آیا تو مرا میکشی یا او؟ به خدا سوگند که دروغ گفتی و گناه کردی. مروان گفت با امیرالمؤمنین بیعت کن! حسین گفت وای بر تو که بر مؤمنین دروغ گفتی! چه کسی او را بر مؤمنین امیر کرده؟ مروان شمشیر کشید و گفت جلاد را بگوی پیش از آنکه از این خانه بیرون رود، گردنش را بزند.

بانگ برخاست و نوزده تن از اهل بیت حسین با خنجرهای کشیده داخل شدند و امام با آنها بیرون آمد. ولید به مروان گفت وای بر تو! چیزی برای من پسندی که دین مرا تباه کند؟ به خدا که دوست ندارم آنچه بر او آفتاب می‌تابد از ملک و مال دنیا مرا باشد و حسین را بکشم.