بسم الله الرحمن الرحیم
دخترم به زودی تنها میمانی
پریشان و آشفته از خواب پریدی و به سوی پیامبر دویدی. بغض راه گلویت را بسته بود. خودت را در آغوش پیامبر انداختی و با تمام وجود ضجه زدی. پیامبر تو را سخت به سینه فشرد و پرسید چه شده دخترم؟ تو فقط گریه میکردی. دست در موهایت فرو برد، پیشانیات را بوسید و گفت: حرف بزن زینبم، عزیز دلم. بالاخره گفتی: خواب دیدم طوفان به پا شده، طوفانی که دنیا را تیره و تاریک کرد. در آن وانفسا چشمم به درختی کهن افتاد و خودم را به آن چسباندم. طوفان شدت گرفت و آن درخت را ریشهکن کرد. به شاخهای آویختم، شکست. به شاخه دیگر، آن هم دوام نیاورد. حیران و وحشتزده از خواب پریدم.
کلامت که به اینجا رسید، بغض پیامبر ترکید. آن درخت کهن جد توست که تندباد اجل او را از پا درمیآورد. تو ریسمان عاطفه را به شاخسار درخت مادرت میبندی. پس از مادر دل به پدر خوش میکنی و پس از پدر دل به دو برادر میسپاری که آن دو نیز در پی هم ترک جهان میگویند و تو را با یک دنیا مصیبت و غربت تنها میگذارند.
سال ششم هجرت بود که پا به عرصه وجود گذاشتی. بیش از هر کس حسین از آمدنت خوشحال شد. دوید به سوی پدر و فریاد زد: پدر جان، خدا یک خواهر به من داده است! وقتی پیامبر از سفر بازگشت، یک راست به خانه زهرا آمد. گفت: نامگذاری این عزیز کار خود خداست. بلافاصله جبرئیل فرود آمد در حالی که اشک در چشمهایش حلقه زده بود و نام «زینب» را برای تو از آسمان آورد. پیامبر پرسید: دلیل این گریه چیست؟ جبرئیل گفت: همه عمر در اندوه این دختر میگریم که جز مصیبت و اندوه نخواهد دید.
پیامبر گریست، زهرا و علی گریستند، حسن و حسین گریه کردند و تو هم بغض کردی.
شب دهم محرم، بر بالین سجاد نشسته بودی. آسمان سنگینی میکرد و زمین میپیچید. حسین در گوشه خیام زانو در بغل گرفته بود. بغض فروخفته چند دهه را رها کردی. حسین به صورتت آب پاشید و پیشانیات را بوسید. گفتی: برادرم، تنها بهانه زیستنم تو بودی. تو پیامبرم بودی وقتی جان پیامبر از قفس تن پرکشید. تو پدر بودی برای من وقتی یتیمی بر گرد بام خانه مان میگشت. با رفتن تو همه میروند. امروز عزای همه آن سالها بر پشت من سنگینی میکند. تو بقیهالله منی، تو تنها نشانه همه گذشتگانی.
حسین سرت را بر سینه فشرد و گفت: خواهرم، مبادا بیتابی کنی. استواری صبر از استقامت توست. حلم در مکتب تو درس میخواند. راضی باش به رضای خدا که بیرضای تو این کار ممکن نمیشود. صبور باید بود، شکیبایی باید ورزید، حلم باید داشت.
او به تو فهماند که از ازل خدا برایت تنهایی را رقم زده است تا تماماً به او تعلق پیدا کنی. همه تکیهگاههایت باید فرو بریزد، همه پیوندهایت باید بریده شود، همه دستاویزهایت باید بشکند تا فقط به او تکیه کنی. تا عهدی را که با همه کودکیات بستهای با همه بزرگیات پایش بایستی. همان عهدی که پدر گفت «بگو یک» و گفتی «یک». پدر گفت «بگو دو» و نگفتی. در سومین بار چشمان معصومت را به پدر دوختی و گفتی: بابا، زبانی که به یک گشوده شد چگونه میتواند با دو دمسازی کند؟ و حالا بناست تو بمانی و همان یک جاودانه را پاس بداری. زینب، این هنوز اول عشق است.