بسم الله الرحمن الرحیم
نماز معراج انسان است وقتی دل از غیر خدا بریده باشد و رو به حقیقت ایستاده باشد.

نماز فقط مجموعه‌ای از حرکات و الفاظ نیست. حقیقتی است که اگر درست فهمیده شود، مسیر زندگی را عوض می‌کند. انسان در نماز وارد نوعی ایستادن می‌شود؛ ایستادنی در برابر حقیقت مطلق. اگر این ایستادن فقط ظاهری باشد، نماز هم در همان سطح می‌ماند. اما اگر دل همراه شود، نماز تبدیل می‌شود به راهی برای خروج از پراکندگی و بازگشت به وحدت.

انسان ذاتاً گرفتار کثرت است؛ فکرش، خواسته‌هایش و توجهش مدام در جهات مختلف پخش می‌شود. نماز آمده تا این پراکندگی را جمع کند. یعنی دل را از هرچه غیر خداست برگرداند و رو به یک جهت ثابت کند. تا وقتی این بازگشت اتفاق نیفتد، نماز اثر عمیق خودش را نشان نمی‌دهد، هرچند ظاهرش درست باشد.

روح نماز، حضور است. حضور یعنی دل بداند کجاست و با که سخن می‌گوید. اگر زبان ذکر بگوید اما دل جای دیگری باشد، حقیقت نماز محقق نشده است. چنین نمازی بیشتر شبیه عادت است تا عبادت. عادت آرام‌آرام روح را خسته می‌کند، اما عبادت زنده، جان را تازه می‌کند.

مشکل اصلی انسان این نیست که نماز نمی‌خواند؛ مشکل این است که خودش را در نماز حاضر نمی‌کند. حضور قلب، یعنی دل از گذشته و آینده جدا شود و در همین لحظه بایستد. این کار ساده نیست، چون نفس به پراکندگی عادت کرده است. اما نماز تمرین همین ایستادن است؛ تمرین جمع‌کردن دل.

اگر نماز درست اقامه شود، اثرش از سجاده بیرون می‌آید. چنین نمازی انسان را نسبت به گناه حساس می‌کند، نسبت به حق بیدار می‌کند و نسبت به دنیا هوشیار. نه از دنیا فراری می‌شود و نه اسیر آن. چون دلش جای دیگری لنگر انداخته است.

نماز جایگاه عبودیت است. عبودیت یعنی پذیرفتن این‌که انسان مالک هیچ‌چیز نیست و همه‌چیز از اوست. تا وقتی انسان در باطن خود را محور بداند، نماز برایش سنگین است. اما وقتی این توهم کنار برود، نماز سبک می‌شود. چون دیگر ایستادن در برابر خدا، تحمیل نیست؛ بازگشت است.

درک حقیقت نماز بدون توجه به باطن انسان ممکن نیست. ظاهر عمل، قالب است و قالب بدون روح، زنده نیست. همان‌طور که بدن بدون جان معنا ندارد، نماز بدون حضور قلب هم حقیقت خود را از دست می‌دهد. این‌جاست که فاصله‌ی میان «خواندن نماز» و «برپا داشتن نماز» روشن می‌شود.

نماز، انسان را از خودخواهی بیرون می‌کشد. وقتی انسان در برابر خدا می‌ایستد، همه‌ی بزرگی‌های خیالی فرو می‌ریزد. مقام، مال، شهرت و قدرت، در این ایستادن رنگ می‌بازد. اگر چنین اثری در نماز دیده نشود، یعنی هنوز حجاب‌هایی میان دل و حقیقت باقی است.

این حجاب‌ها یک‌باره کنار نمی‌روند. نماز میدان مجاهده است. هر بار که انسان دل را برمی‌گرداند و دوباره به ذکر می‌آورد، یک قدم جلو رفته است. نباید از پراکندگی دل ناامید شد؛ همین توجه به پراکندگی، آغاز حضور است. خطر واقعی، عادت‌کردن به بی‌حضوری است.

نماز اگر درست فهمیده شود، سنگ محک ایمان است. نه ایمانی که فقط در ذهن است، بلکه ایمانی که جهت می‌دهد. ایمانی که انسان را از درون تنظیم می‌کند. چنین نمازی انسان را آماده‌ی سلوک می‌کند؛ یعنی حرکت آگاهانه از خود به سوی خدا.

در نهایت، نماز دعوت به بیداری است. بیداری از خواب عادت، از غفلت روزمره، از خودمحوری. اگر این بیداری اتفاق نیفتد، نماز فقط تکرار می‌شود. اما اگر اتفاق بیفتد، همان نماز ساده، تبدیل می‌شود به معراج.