بسم الله الرحمن الرحیم
کفر یعنی دیدنِ حقیقت و عبورکردن از کنار آن.
انسان وقتی با حقیقت روبهرو میشود، در یک نقطهی حساس میایستد؛ یا آن را میپذیرد و شکر میکند، یا از آن چشم میپوشد. این چشمپوشی، فقط یک ندانستن ساده نیست، بلکه پشتکردن آگاهانه به چیزی است که دیده و فهمیده شده. همینجاست که کفر معنا پیدا میکند. کفر یعنی بستن چشم، بعد از آنکه نور دیده شده است. نتیجهی طبیعی این بستن، این است که کمکم سرچشمههای درونی فهم هم از کار میافتند.
وقتی انسان حق را نادیده میگیرد، فقط یک تصمیم فکری نگرفته؛ یک مسیر وجودی را انتخاب کرده است. این انتخاب، اثر خودش را میگذارد. دل تنگ میشود، نگاه تار میشود و گوش از شنیدن حقیقت سنگین میگردد. این حالت، یک مجازات تحمیلی نیست؛ نتیجهی طبیعی رفتار انسان است. کسی که مدام از دیدن طفره میرود، کمکم قدرت دیدن را از دست میدهد.
کفر، همیشه با انکار زبانی شروع نمیشود. گاهی انسان در دل میفهمد، اما بهخاطر راحتی، ترس، منفعت یا عادت، از آن فهم عبور میکند. همین عبورهای کوچک، اگر تکرار شوند، انسان را به جایی میرسانند که دیگر حتی حقیقت را هم نمیبیند. نه اینکه حقیقت نباشد، بلکه چشم دیگر توان دیدن ندارد. اینجاست که چشمهها کور میشوند.
نکتهی مهم این است که هر کسی که راه را اشتباه میرود، کافر نیست. فرق بزرگی هست بین کسی که به حق نرسیده و کسی که رسیده و چشم پوشیده است. آنکه نرسیده، هنوز امکان برگشت دارد، هنوز تشنه است، هنوز دنبال میگردد. اما آنکه دیده و نخواسته، خودش راه را بسته است. این تفاوت، در نوع برخورد و انتظار، نقش اساسی دارد.
وقتی انسان از حق چشم میپوشد، فقط رابطهاش با خدا آسیب نمیبیند؛ رابطهاش با خودش هم فرو میریزد. خودآگاهی بدون خدا، دوام نمیآورد. کسی که خدا را فراموش میکند، کمکم خودش را هم گم میکند. ارزشها جابهجا میشوند، معیارها میریزند و انسان به چیزهای کوچک دل میبندد و خیال میکند به چیزی رسیده است. این خودفریبی، یکی از تلخترین نتایج کفر است.
در این وضعیت، جهان هم دیگر نشانه نیست. آسمان، زمین، حوادث، نعمتها و حتی هشدارها، همه بیمعنا میشوند. چون معنا زمانی شکل میگیرد که انسان دنبال حقیقت باشد. کسی که عطش ندارد، از چشمه هم چیزی نمیفهمد. نشانهها برای کسی زندهاند که در پی معناست، نه برای کسی که دلش را به بیحسی سپرده است.
این چشمپوشی، بهتدریج انسان را به جایی میرساند که با یقین خودش هم درگیر میشود. چیزی را که دیروز میفهمید، امروز توجیه میکند. چیزی را که دیروز روشن بود، امروز پیچیده میبیند. این پیچیدگی، حاصل عمق نیست؛ حاصل فرار است. انسان برای فرار از مسئولیت فهم، جهان را مبهم میکند.
در نهایت، کفر یعنی خیانت به ظرفیت خود انسان. انسانی که برای دیدن، فهمیدن و انتخاب آفریده شده، خودش را به سطح واکنشهای سطحی میکشاند. از آزادیاش استفاده نمیکند، بلکه آن را خرج راحتی میکند. نتیجهاش هم از دستدادن آرامش، گمکردن جهت و افتادن در چرخهی تکرار و پوچی است.
وقتی این مسیر شناخته شود، روشن میشود که خطر اصلی، دشمن بیرونی نیست؛ بلکه همین چشمپوشیهای درونی است. تا وقتی چشم باز است، راه باز است. اما وقتی انسان خودش چشم را بست، دیگر نشانهها هم کاری از پیش نمیبرند. اینجاست که باید قبل از کورشدن چشمهها، به دیدن وفادار ماند.